حسن حسن زاده آملى
232
هزار و يك كلمه (فارسى)
ليب نيتز « 1 » فيلسوف آلمان گفته است : موجودى كه ماهيتش عين « 2 » وجود است اگر ممتنع نباشد موجود است ، و واجب الوجود موجودى است كه ماهيتش عين وجود است پس اگر ممتنع نباشد موجود است . اما اين كه ممتنع نيست براى اين كه اگر او ممتنع باشد ممكن الوجودها به طريق اولى ممتنع خواهند بود ، و ايضا وجود بحت ( etre Pur ) كه بدون اختلاط با عدم است از فرض وجود او هيچ خلفى لازم نمىآيد . انتهى . دكارت استاد وى صحيحتر از او بيان كرده چون قيد « اگر ممتنع نباشد » را در استدلال نياورده گويد : خدا يعنى موجود جامع همه كمالات و وجود كمالى است ، پس خدا موجود است . ممكن چون مفهوم او مفهوم وجود را دربر ندارد مىتواند موجود باشد يا نباشد ، و وقتى موجود را بر او حمل كنيم حمل اشتقاق است ( synthetique ) ( يعنى چيز خارج از طبيعت را حمل كردهايم ) بر عكس اگر بگوئيم : واجب الوجود موجود است حمل مواطاة است ( analytiqne ) و محمول در اينجا عين ماهيت موضوع است . واجب الوجود غير موجود تناقض است ، مثل مثلثى كه سه زاويه آن مساوى با دو قائمه نيست يا دائره كه بعد و مسافت نقاط محيط آن از مركز مختلف است . انتهى . بوسوه گفته : ملحد از من مىپرسد خدا به چه دليل هست ؟ من به او جواب مىدهم به چه دليل نباشد ؟ براى اين كه كامل است كمال مانع از وجود اوست ! البته اين عقيده
--> ( 1 ) . عبارت ليپ نيتز و دكارت ترجمه تحت اللفظى كتاب لاهر است كه از اين دو حكيم بزرگوار نقل كرده ، اما در عبارت بوسوه اين حقير براى توضيح چند كلمه اضافه نمودم و بهتر از تمام اين عبارات عبارت قيصرى است در مقدمات شرح فصوص كه « الوجود لا حقيقة له زائدا على ذاته و إلّا يكون كباقي الموجودات في تحققه بالوجود و يتسلسل ؛ و كلّ ما هو كذلك فهو واجب بذاته ؛ لاستحالة انفكاك ذات الشىء عن نفسه » . ( 2 ) . در شرح مفتاح قونوى ص 55 از خواجه نقل مىكند : « إنّ كلّ مهية وجودها عينها فهي واجبة لذاتها » .