حسن حسن زاده آملى
175
هزار و يك كلمه (فارسى)
بود و نمود دارند و قائم به نفسند كه نفس ، فاطر آنهاست و آنها از وى منفطرند . و چنانكه دانستهاى نفس ، اصل محفوظ در قواست و عمود جميع مراتب عالى و دانى تشئّنات و تطوّرات خود است و فعل قوا ، هر يك ، موافق سرشت اوست . مثلا چشم در ديدن و گوش در شنيدن و قواى متخيله و حافظه و متفكره و غاذيه و ماسكه و هاضمه و غيرها كه فعل هر يك با طبيعت و جبلّت آن مناسب است و از فعل خود لذّت مىبرد و در آن طغيان و عصيان ندارد ، ولى در عين حال هر يك از آنها فاعل بالتسخير است كه در تحت فرمان نفس ناطقه است و به تسخير و استخدام نفس است ، خواه برخى از آنها واسطهء برخى ديگر باشد و خواه نفس بلاواسطه بعضى آنها را استخدام كند ، در هر دو صورت ، همه ، مسخّرات نفسند . و فعل نفس است كه در هر موطن ، ظهور و بروز دارد كه تو را رسد بگويى آن قوا ، مجالى و مظاهر نفسند و بدن ، مرتبهء نازلهء آن است . مثلا نفس به قوهء مدركه مىگويد : « اى مدركه ! تو به قوت من ادراك مىكنى . » و به قوهء محركه مىگويد : « اى محركه ! تو به حول و قوت من حركت مىدهى و لا حول و لا قوة لكما إلّا بي » . كه جميع افعالت را به نفس خود نسبت مىدهى و مىگويى : « من تعقل كردم » و « من احساس كردم » و هكذا . و در هر يك آنها ، فعل ، به طور محدود به آن قوه و اندام خاصّ منسوب است ، اگرچه همه از نفس است . مثلا نفس مىگويد : « من ديدم » ، ولى ديدن ، فعل چشم است ، و « من گرفتم » ، ولى گرفتن ، فعل دست است ، و « من رفتم » ، ولى رفتن ، فعل پاست . و همچنين در افعال ديگر قوا و جوارح ، ولى در عين حال همه فعل يك حقيقت است كه نفس است و لا حول و لا قوة الّا باللّه . نفس ، فاعل بالعشق است ، كه به تعبير مرحوم استاد قمشهاى ، رفع اللّه تعالى درجاته ، نسبت به همهء افعال كه از وى سر زند ؛ زيرا ، هر چه از نفس به ظهور رسد ، در اثر عشق است به ذات خود و هيأت ذاتيهء خود . مثلا صانع ، در صنعش ، و عالم ، در اظهار علمش ، و عابد ، در عبادتش ، و كاتب ، در كتابتش ، همه را عشق به ذات و هيأت ذات وادار به اين افعال كند و اگر تعشق و ابتهاج نفس به ذات