حسن حسن زاده آملى
147
هزار و يك كلمه (فارسى)
ديگر مرتبه نازله اوست چنان كه بدن روح متجسد و مرتبه نازله او است ، و حق ( سبحانه ) متكلم است كه ما سوايش كلمات وجودى اوست . در دفتر دل گفتهايم : به عقل روشن باريك بينت * به ارشاد خداوندان دينت بر آن مىباش تا يا بى سخن را * به آرامى گشا درج دهن را هنر در فهم حرف بخردان است * نه تعجيل سخن در ردّ آن است ترا گرديده تنگ است و تاريك * مكن عيب نكات تيز و باريك خدايت ديده بينا عطايت * نمايد تا بيابى مدّعايت بدان الفاظ را مانند روزن * كه باريك است چون سوراخ سوزن معانى در بزرگى آن چنان است * زمين و آسمان ظلّى از آن است تو مىخواهى كه ادراك معانى * ز الفاظى نمايى آنچنان چو لفظ آمد برون از عالم خاك * چه نسبت خاك را با عالم پاك مرادت را به الفاظ و عبارات * رسانى ار به ايماء و اشارات همى دانى كه دشوار است بسيار * چنانست لفظ با معنى دو صد بار چو جانت پاك گرديد از مشائن * معانى را بيابى از خزائن هر آنكو دور باشد از حقيقت * چه لذّت مىدهد او را رقيقت حقيقت معنى بىاحتجابست * كه فهم اكثر از آن در حجابست تو اندر ربط الفاظ و معانى * نمىدانم چه خوانى و چه دانى وجود كتبى و لفظى معنى * نه چون ظل است و ذى ظل است اصلا نه همچون محتوى و محتوايند * كه پندارى چو مظروف و وعايند بدان هر لفظ را مثل علامت * به معنايش ز دنيا تا قيامت كه دنيا سايه معناى عقبى است * كه عقبايش برون از حدّ احصاست هر عقبى را هزاران نحوه عقبى است * لذا مثل علامت لفظ و معنى است قلم را باز دارم از اطاله * من و معنى تو مدّ و إماله شيخ بهائى در دفتر دوم كشكول ( ط 1 ، ص 231 ) گويد : نقل عن امير المؤمنين عليه السّلام أنه قال : « الروح فى الجسد كالمعنى فى اللفظ » قال الصفدى :