حسن حسن زاده آملى
98
هزار و يك كلمه (فارسى)
ناچار بايست قبول كرد كه طبيعت جوهريّه هم در وجود جوهرى خود تحوّل به وجود قويتر يافته ، او هم حركت به كمال ذاتى خود نموده است ، بلكه تحوّل و تغيّر علّت از حدّ اول به حدّ دوم باعث تحوّل رنگ گرديده است ؛ و هرگاه خلاف اين سخن گفته شود - يعنى بگوييم كه علّت به حال خود باقى است و مع هذا ، تأثير در تغيّر رنگ كرده و حد دوم را به وجود آورده است - لازم مىآيد كه معلول بدون علّت تحقق يابد ؛ زيرا كه آنچه معلول و اثر علّت بود ، درجهء اول بود و اگر همان طبيعت به حال خود مىبود رنگ هم در درجه اول باقى مىماند ، و مفروض اين است كه رنگ و عرض تبدّل يافته است . و ملخّص كلام آن كه براى عرض مثل رنگ درجاتى است و مراتبى است مختلفه از ابتداى ظهور آن تا نهايت كمال ، و هر يك از اين مراتب داراى خصوصيّت ممتازهاى هستند غير خصوصيّت حدّ ديگر ، و هر كدام از اين مراتب اعراض ، مثل رنگ ، با خصوصيّت ممتازه از طبيعت جوهريّه توليد و صادر مىشوند ؛ پس ناچار مطابق درجات عرض بايست درجاتى هم در وجود جوهرى طبيعت كه مصدر است قائل شويم كه هر حدّى خاص از حدود عرض از حدّى از حدود جوهر صادر شود ، و همين طور كه به حركت و جنبش ، عرض سير به كمال مىكند و در هر حدّى زياده بر يك آن قرار ندارد طبيعت جوهريّه نيز به حركت و سير ، حدود خود را طىّ نموده و در هر حدّى از حدود جوهرىّ خود بيش از يك آن ثابت نيست و به حدّ ديگر متحوّل مىشود . اين است برهان محكم بر حركت جوهريّه در طبايع عالم كون و فساد و در نفوس متعلّقه به ابدان طبيعيّه . و بالجمله عالم جسمانى سرتاسر در تغيّر و حركت و سير به مقصدى است ( 12 ) كه قافله سالار اين سفر طبيعى ، طبايع جوهريه و نفوس مىباشند . و محصّل كلام آن كه عقل صريح حكم مىكند كه علّت متغيّر متغير است و علّت ثابت ثابت ، و هرگز نمىتوان متغيّرات را به حيثيّت تغيّر و تحوّل مستند به علّت ثابت ( 13 ) از لحاظ ثبوت و استقرار نمود .