حسن حسن زاده آملى

331

هزار و يك كلمه (فارسى)

ندارد و عقيدهء حق غير اين است . اما قوايى كه منشأ حركت است ، چون حركت از خواص اجسام است ، به كلى روح حيوان بدون بدن از آن عاجز است و در اين مسأله فرقى بين اقسام حركات نيست حتى حركت فكرى و تجدد حالات از قبيل منتقل شدن از حالت حزن به سرور و از سرور به حزن و از جهل به علم و از علم به جهل و از فراموشى به التفات و بالعكس ، تمام اينها حركات است و به واسطه اجسام انجام مىگيرد . مجرد هر چه هست همان است كه هست و تغيير نمىكند . به عقيدهء صدر المتألّهين صاحب اسفار صور مثاليه مجردند و روح حيوان در تصور آنها احتياج به جسم ندارد . ولى تصديق مىكند كه در مطلق حركات و تجدد حالات بدن واسطه و آلت است و اعضا نسبت به علوم و احساسات معدّ هستند به طورى كه اگر ممكن بود ابتدائا روح حيوان بدون بدن موجود شود هيچ چيز را درك نمىنمود ؛ يعنى عالم به جزئيّات يا كليات نبود و ممكن نبود كه عالم شود ، زيرا كه انتقال از جهل به علم تجدد حالت است و تجدد حالت به واسطهء جسم انجام نمىگيرد . ولى پس از آنكه داراى جسم شود ، از راه حواس براى او تجدد حالت يعنى انتقال از جهل به علم پيدا مىشود ، اما در اصل درك كردن صور محسوسات آلت را واسطهء ادراك قرار نمىدهد . بنابراين ، آلات به منزلهء شخصى است كه ديگرى را برداشته به تماشاى صحرا مىبرد و اين شخص دوم در تماشا اولى را واسطه قرار نمىدهد بلكه خودش مىبيند . و ليكن در مذهب شيخ الرئيس آلات به منزلهء ذره‌بين يا دوربين هستند كه واسطه در تماشا واقع مىشوند . بنابر عقيدهء صدر المتألّهين اگر چه روح حيوان بعد از مفارقت بدن آلات حس را فاقد است و ليكن اين آلات او را به ادراك رهبرى نموده‌اند و فعلا خودش بالاستقلال مدرك است و در ادراكات حاصله احتياج به آنها ندارد . بلى ، ادراك تازهء ديگرى براى او حاصل نمىشود . و به مذهب شيخ الرئيس ادراكات حاصله نيز از او محو مىشود ، زيرا كه نفس را در ادراك مستقل نمىداند ، بلكه مىگويد به وسيلهء حواس و اعضاى بدن درك مىنمايد .