حسن حسن زاده آملى
303
هزار و يك كلمه (فارسى)
بىنياز از ديگرى هستند يا آنكه عالم روحانى موجب نظم و تأليف عالم جسمانى است نه علت اصلى وجود . اين عقيده هم در فصول سابقه مردود گرديد . « لايپنيز » فيلسوف آلمانى در اصل عقيدهء ذيمقراطيس موافق است و ليكن به عقيدهء او ذرات صغار كه جزء تركيبى اجسامند نيز مركب از اجزاى ديگرى هستند كه آنها را « مناد » ناميده است و اين منادها مبدأ وجودند و آنها ذاتا داراى حيات و شعورند و ليكن گاهى نوعى مركب مىشوند كه شعور و حيات ذاتى به حالت خمود و وقفه مىماند و در اين صورت ذرات بىشعور تركيب مىشوند و گاهى تركيب آنها طورى است كه مقتضاى ذات ظاهر مىشود و در اين صورت اجسام حيّه پيدا مىشود . پس به عقيدهء او حيات در جميع موجودات سارى است منتها در بعضى مستتر است . و مبدأ وجود در نظر او بر خلاف ذيمقراطيس حىّ و عالم است و ليكن در كيفيت پيدايش عالم كه به وسيلهء تركيب از مبادى وجود است با ذيمقراطيس موافقت نموده . و عقيدهء الهيين بر خلاف عقيده آنهاست ، زيرا كه مبدأ وجود را حىّ و عالم مىدانند و ليكن ايجاد عالم را به تأليف و تركيب از مبدأ وجود نمىدانند بلكه معتقد به صدور عالمند از مبدأ به طور علّتى و معلولى . عقيدهء افلاطون راجع به مثل افلاطون معتقد بوده است كه براى هر نوعى از انواع موجودات مثالى است در عالم عقول ؛ مثلا انسان يك فرد كاملى دارد غير از اين افراد جسمانى ، در عالم عقول و آن فرد جسمانى نيست ، و همچنين ساير انواع موجودات جسمانى هر يك يك فرد غير جسمانى دارند كه آن واسطه در رساندن فيض وجود است به افراد نوع خود ، لذا هر يك را ربّ النوع خواندهاند . و شيخ اشراق شهاب الدين سهروردى در كتاب خود تصريح نموده است كه اين قاعده مخصوص به انواع حقيقيه و مستقله در وجود است ؛ مثلا مشك يك ربّ النوع ندارد و بوى آن يك رب النوع ديگر . مشّائين ، افلاطون را به اين طريق