حسن حسن زاده آملى

300

هزار و يك كلمه (فارسى)

ارتباط عقول با اجسام چنان كه در مبحث سابق گذشت ، هر جسمى اگر مركب باشد صورت نوعيّه دارد و اگر بسيط باشد خالى از دو حال نيست ، يا ماده در همهء اجسام متّحد الحقيقه است ، در اين صورت ما به الامتياز هر بسيط از بسيط ديگر به صورت نوعيه است . مثلا اگر مادهء آهن با مادهء مس يكى باشد ، صورت آهنى و صورت مسى كه آنها را ممتاز نموده صورت نوعيه محسوب است و اگر مواد بسايط حقيقة متباين باشند البته محتاج به امتداد و اتصال هستند و آن صورت جسميهء بسايط است . چون ماده در وجود محتاج به صورت نوعيه يا صورت جسميه است و اين دو صورت مهم مستقل در وجود شخص و در تشخّص بىنياز از ماده نيستند ، بايد گفت عقول مجرده ، ماده را به توسط صورت حفظ و نگاهدارى مىكنند و اگر آنها نگهدارى نكنند ( اگر چه فرض محال است ) ماده باقى نمىماند . انسان در اول اين مسأله را مستبعد مىشمارد و ليكن وقتى به مقدمات و ادلّه مراجعه كند ملتفت مىشود كه اين استبعاد بعد از قبول دلايل مانند كسى است كه مىگويد ميت جماد است و از جماد ترسى نبايد داشت و مع ذلك حاضر نيست از ميت بترسد ، زيرا كه معلوم شد ماده و صورت هر دو محتاج به يكديگرند ، پس واجب الوجود نيستند ، و چون ممكن شدند علت مىخواهند و علت جسم نيز جسم ديگرى نمىتواند بود و ناچار بايد علتشان غير جسم باشد ، و ثابت شد كه هر چه در حدوث محتاج به علت است در بقا نيز محتاج است . پس ماده و صورت در حدوث و بقا محتاج به علت غير جسمانى هستند و علت غير جسمانى عقل است . پس عقل از باطن ، اجسام را نگاشته است . حدوث صور مواليد را نيز بايد نسبت به مجردات داد ؛ مثلا نفس حيوانى كه بر عناصر تركيبيهء او عطا مىشود ممكن است و در بقاى وجود علت غير جسمانى مىخواهد ، منتها وقتى عمليات طبيعى در مواد اعمال شد آن را