حسن حسن زاده آملى
297
هزار و يك كلمه (فارسى)
روشن مىكند بايد مقابل هم باشند و به هر حال ارتباطى در وضع آنها موجود باشد ، و ليكن جسمى كه هيچ موجود نيست ، جسم ديگر موجود چگونه در او تأثير مىتواند داشت با اينكه هيچ ارتباط در وضع ندارد و اگر جسمى از جسمى صادر شود تمام جهات و امكنه نسبت به او على السويه است در كدام جهت صادر نمايد و جسم اراده ندارد كه يك جهت را تخصيص بدهد و مقصود ما از صدور ، تجزيهء جسم از جسم ديگر نيست ، به طورى كه مىگويند زمين از خورشيد جدا شده ، بلكه ايجاد نمودن جسم است رأسا به طورى كه جسم ديگرى پيدا شود بدون نقصان و تفكيك جسم اول . در اينكه علت تكثّر اجسام چيست اگر چه جسمى علت جسم ديگر نيست و ليكن معدّ براى صور تازه مىتواند بود . و بنابراين ، لازم نيست در اول خلقت جميع انواعى كه فعلا موجودند ايجاد شده باشند و شايد در اول يك نوع جسم بيش موجود نشده باشد و در آن يكى قوه تغيير به صور و اشكال و انواع ديگر نهاده شده ؛ مثل اينكه مىبينيم از مواد جمادى جسم حىّ موجود مىشود و جسم حىّ باز به صور ديگر برمىگردد . مثلا مواد عناصر به صورت نبات مىشود و آن را انسان تناول مىكند ، در معده و امعاى وى انفعالات شيميايى پيدا شده وارد خون مىشود و خون به صورت گوشت و استخوان و ساير اعضا متصوّر مىگردد . پس گوشت از خون و خون از غذا و غذا از عناصر بسيطه پيدا شده و ليكن نه اينكه علت و معلول باشند بلكه هر صورتى ماده را براى تشكّل به صورت ديگر مهيا نموده است . همينطور كه مىتوان احتمال داد در اول جسم به يك صورت بوده ، مىتوان احتمال داد انواع بسيار موجود شدهاند بدون آنكه از يكديگر مأخوذ باشند ، منتها انواع تازهترى از تركيب آنها حاصل شده باشد . اينكه بعضى حكماى يونان يا غير آنها يك مبدأ براى همهء انواع ذكر كردهاند ، مثل اينكه عنصر اول آب بوده يا هوا بوده يا غير ذلك ، مبتنى بر مظنه و تخمين است و دليلى واضح كه مدعاى آنها را به طور يقين ثابت كند ندارد .