حسن حسن زاده آملى

266

هزار و يك كلمه (فارسى)

لوازم انسان است ، مثل سفيدى براى برف و مثال سيم ، كوتاه بودن و بلند بودن و سفيدى و سياه‌چردگى كه از لوازم ذاتيهء معناى انسان نيست و اگر چنين بود همه بر يك گونه بودند ، بلكه اسباب خارجى سبب شده است . صفت وجود براى موجوداتى كه در دسترس ما هستند و آنهايى كه تعقل مىتوانيم كرد ، از قسم سيم است ؛ مثلا انسان ، وجود جزء معنى و مفهوم او نيست و از لوازم ذاتيهء او نيز نيست . دليل اول اينكه وقتى ما معناى انسان را تصور مىكنيم در ضمن موجود بودن او را تعقل نمىنماييم آن طورى كه حس و حركت وى را كه جزء معناى او هستند تعقّل مىكنيم ، و به اين جهت است كه هيچ وقت شك نداريم كه انسان حس دارد يا ندارد و لكن در وجود او شك مىكنيم . دليل دوم اينكه لوازم ذاتيه فرع خود ذات و تابع وجود آن است چنان كه انسان بايد موجود باشد تا اقتضاى قابليت علم داشته باشد و تابعيت در وجود تصور نمىشود ؛ نمىتوان گفت انسان صفت وجود را براى خويش تحصيل مىنمايد ، چون لازم اين سخن آن است كه انسان قبل از وجود خود موجود باشد تا اقتضايى داشته باشد . از بيانات مزبوره معلوم گرديد كه موجوداتى كه ما تصور مىكنيم و در ذهن ما مىگنجد ذاتا ممكن الوجودند چون صفت وجود لازم ذات خودشان نيست و از صفاتى است كه امور خارجيه براى آنها ايجاب مىنمايد .