حسن حسن زاده آملى

245

هزار و يك كلمه (فارسى)

است ، ولى چون گوينده مىخواهد على و ذو الفقار را بزرگ كند مىگويد در مقابل على هيچ‌كس جوانمرد نيست ، يا اگر ذو الفقار شمشير است شمشيرهاى ديگر آهن پاره است . هلو هلوى مشهد ، آب آب شاه ، سيب سيب دماوند ، به به اصفهان به‌هاى ديگر به نيست ، با اينكه به‌هاى ديگر هم به است ، و ليكن به خوبى به اصفهان نيست . در اين صورت ممكن است شخصى بگويد : موجود در عالم يكى است آن هم خداست اينها ديگر موجود نيست ؛ زيرا موجود آن است كه اثر داشته و كار از او ساخته باشد . وقتى مقايسه كنيم مىبينيم كه موجودات ديگر كارى نمىتوانند بكنند مگر به اذن خدا ، حتّى من كه سخن بگويم يا چيز بنويسم به قدرت و توانايى است كه خدا عطا كرده ، و مردى كه غذا مىخورد و راه مىرود و كسب مىكند و كارهاى ديگر به اذن و اراده خداست ، و با اينكه به اذن و اراده حق است هيچ كار از ما برنمىآيد جز كارهاى معدودى ؛ اما اثر وجودى حضرت حق بسيار است چنان كه آسمانها و زمين و كواكب و كوهها را آفريده ، و شب و روز را تغيير مىدهد و مىبرد و مىآورد ، آسمان و خورشيد به اين بزرگى را در گردش آورده ، مردم را روزى مىدهد حيات مىدهد ، آسمان و زمين را نگاهدارى مىكند ، و هكذا ساير امور كه خداوند به قدرت كامله خود انجام مىدهد ، صحيح است بگوييم : او حقيقة موجود است و سايرين وجود ندارند و هيچند كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً « 1 » يا كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ « 2 » اين معنى تا اندازه‌اى بد نيست و صحيح است ولى مشبّه‌به‌هايى كه ما ذكر كرديم تمام مجازى بودند ، مثلا « به فقط به اصفهان است » مبالغه است ، و ليكن دربارهء حق ( تعالى ) كه موجود حقيقة اوست و ديگران نيستند يك نوع حقيقت است ؛ يعنى در نظر دقيق عرفانى و برهانى باريك كه منوّر به نور بصيرت باشد حقيقة غير خدا در عالم هيچ نيست ، اگر چه به نظر اهل ظاهر موجودات عديده به نظر مىآيد و اين سخن را

--> ( 1 ) - نور ( 24 ) : 39 . ( 2 ) - قصص ( 28 ) : 88 .