حسن حسن زاده آملى
139
هزار و يك كلمه (فارسى)
و در دفتر ششم آن گفته است : چون سرّ و ماهيت جان مخبر است * هر كه او آگاهتر با جانتر است اقتضاى جان چو اى دل آگهى است * هر كه آگهتر بود جانش قوى است و نيز در اوائل دفتر دوم مثنوى گويد : اى برادر تو همين انديشهاى * مابقى تو استخوان و ريشهاى گر گلست انديشه تو گلشنى * و ربود خارى تو هيمهء گلخنى متأله سبزوارى در شرح مثنوى در اين مقام گويد : « گر گلست انديشه تو گلشنى » ، اين قول به اتحاد عالم و معلوم است كه بسيارى از محققين حكما بر آنند . مجملى از بيان آن است كه معلوم دو است : معلوم بالذات ؛ چون صورت كلّيه گل كه در عقل ، و صورت جزئيه آن كه در خيال است ؛ و معلوم بالعرض كه گل طبيعى مادّى باشد و اين محققين نمىگويند كه روح با گل طبيعى اتحاد دارد بلكه با معلوم بالذات از گل . ديگر آنكه آن گل معلوم بالذات ماهيتى دارد و وجودى . و نمىگويند با ماهيت و مفهوم آن اتحاد دارد بلكه با وجود او . به اين معنى كه همه مفاهيم و ماهيات حاصله در روح به وجود روح موجودند چنان كه در عالم خارج به وجودات متشتّته موجود بودند در روح به يك وجود بسيط مبسوط موجودند . . . « 1 » قوله ( قدّس سرّه ) : « هيچ عاقلى نمىگويد كه جوهر عاقل با انسان و فلك و ملك و حيوان كه در خارج از نفس وجود دارند يكى مىباشند » بلكه اين مطلب هم صحيح و مسلّم است به اين بيان كه نفس ناطقه انسانى از راه ارتباط و اتّصال بلكه اتحاد با علل و مبادى عاليه به خصوص با عقل بسيط مىتواند با اعيان خارجى متحد گردد ولى نه اينكه در عين حدود آنها محدود گردد يعنى عين حدود آنها شود كه هيچ عاقلى اينچنين تفوّه نمىكند بلكه اين نحو اتّحاد نفس با اعيان خارجى اتّحاد تعلّقى است كه اعيان موجودات به منزلهء اعضاء و جوارح نفس مىشود ،
--> ( 1 ) - شرح مثنوى ، ص 103 ، چاپ رحلى ، سنگى .