حسن حسن زاده آملى

97

هزار و يك كلمه (فارسى)

و جناب الهى قمشه‌اى در بعد كه با هم انس و الفت گرفتيم به اين بنده فرمود : چون عشق و شوق و ذوق شما را در راه كسب علم مشاهده كردم روزى بدون اطلاع شما به مدرسه آمدم ( در آن وقت در مدرسهء مرحوم حاج ابو الفتح طهران حجره داشتم ) از محصّلين آنجا درباره شما استفسار كردم همه متفق القول ، گفتند حسن‌زاده محصّل است ، جز تحصيل كارى ندارد و جز كتاب يارى . باوجود اين چون به منزل مراجعت كردم بعنوان ليطمئن قلبى براى قبول درس شما با قرآن كريم استخاره كردم مصحف شريف را گشودم اوّلين جمله صدر صفحهء مصحف اين بود وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ كه دلم آرميد و شما را طلبيد . و براستى چون اين دو بزرگوار بويژه علّامه شعرانى اين ناچيز را به تلميذى پذيرفتند زبان حالم به اين مقال مترنّم بود : نورى از روزى اقبال در افتاد مرا * كه از آن خانهء دل شد طرب آباد مرا ظلمت آباد دلم گشت چنان نورانى * كآفتاب فلكى خود بشد از ياد مرا پس از آن رفقاى پيشين به محض صفا و رسم وفا از من مىپرسيدند كه چرا از اين محافل درس احتراز كرده‌اى و از شركت با ما اعراض . آن دوستان بى خبر از اينكه كسى كه بر لب كوثر كشيد جام مراد * دهان خويشتن از آب شور تر نكند كسى كه سايهء طوباش پروريد به ناز * وطن به زير سپيدار بىثمر نكند آنكه به معروض دانستنش وعده داديم اينكه چون جناب الهى حكمت منظومه را شروع بتدريس كرد به اين و آن اطلاع داديم كه هركس بخواهد از اين خرمن خوشه بردارد و از اين مخزن توشه بگيرد مقتضى موجود است و مانع مفقود . به مدّت قليلى جمع كثيرى در حدود پنجاه تا شصت نفر شركت كردند يكهفته دو تا نشد كه حسن‌زاده يكّه و تنها شد . نماز مغرب و عشاء را به مرحوم الهى اقتدا كردم بعد از اداى فريضه رو به من كرد و گفت : آقا منظومه را نياوردى ؟ عرض كردم چرا ولى كسى نيامد . فرمود هميشه همين بود محصّل كو ، مگر حوزه درس ما در