حسن حسن زاده آملى

75

هزار و يك كلمه (فارسى)

چنانست كه عارف رومى فرموده است : هر كسى از ظنّ خود شد يار من * از درون من نجست اسرار من در بعضى از سروده‌هايم بدان اشارتى شده است كه ابيات زير برخى از آنست : بسى روز و بسى ماه و بسى سال * گذشته از من برگشته اقبال چه بگذشت و چه بگذشت و چه بگذشت * بيا مىپرس از كوه و در و دشت بيا مىپرس از كوه گل اندام * چه بر ما مىگذشت از بام تا شام بيا مىپرس از كوه دماوند * چه كرده با من الطاف خداوند بيا مىپرس هم از كوه مازش * بيا مىپرس از رود هرازش بيا مىپرس هم از رود آلش * بگو با تو حسن چون بود حالش بيا مىپرس از دريا و بيشه * ز ديه اهلم و ديه تميشه بيا مىپرس از شهر و ديارم * بيا مىپرس از اسك و ز يارم بنالم از زيارم از زيارم * ز نيش مار با دست يسارم چه گويم از زيار و زهر مارش * كه در انگشت دستم برده كارش جوانى كمتر از سنّ مراهق * گزيده بنصرم را مار مارق