حسن حسن زاده آملى
68
هزار و يك كلمه (فارسى)
اديبا سوى من لختى بده گوش * چراها را جواب طرفه بنيوش جسارت گر رود معذور فرماى * كه حق تلخست و تلخى ذوق فرساى چو تو بسيار كس آشفته بودند * چراها پيش ازين بس گفته بودند همه غافل چو تو ز اسرار امكان * همه گم كرده راه و رسم برهان بلى با سرّ خلقت كس نشد جفت * به قدر عقل خود هركس سخن گفت كنون بهر در تحقيق سفتن * ندارم چاره جز افسانه گفتن به دريا ماهى اى دم از خدا زد * به كوى حق در چون و چرا زد كه چون دريا برايم آفريدى * خط خشكى چرا گردش كشيدى مرا هرگز به خشكى نيست حاجت * چرا بيرون ز حاجت گشت خلقت نمىدانست آن مسكين كه دنيا * براى او نگرديده مهيّا جهان را چون كماهى آفريدند * درون آب ماهى آفريدند تويى چون ماهى و دنياست دريا * براى تو نشد دنيا مهيّا هواى نفس انسانى است شيطان * به غير از نفس انسان كيست شيطان