حسن حسن زاده آملى

480

هزار و يك كلمه (فارسى)

وظيفه شاگردى را بيش از حدّ وظيفه پدر فرزندى مراعات مىنمودم . آن جناب را با شب و آسمان و شاهدان آسمانى انس سرشار بود . اين‌كه در اشعارش شب را مىستايد و نوازش مىكند به تصنّع و تكلّف نبوده است بلكه به شوق و شعف جبلّى از صميم دل برخاست و به قلم آمد ، و محفلش هم به حقيقت نورانيت خاصّى داشت . چند بيتى از نغمه الهى آن جناب در وصف شب و شب‌زنده‌داران : شب آمد شب رفيق دردمندان * شب آمد شب حريف مستمندان شب آمد شب كه نالد عاشق‌زار * گهى از دست دل گاهى ز دلدار شب است اخترشناسان را دل‌افروز * شب است آتش بجانان را جگرسوز شب آمد عرصه گيتى كند تنگ * به فرياد آورد مرغ شب آهنگ به شب مرغان حق را سوزوساز است * به خاك عشق شب روى نياز است شب آن معراجى عرش آشيانه * به سبحان الذى اسرى ترانه شب ار بىدانشان آرام يابند * به شب ارباب دانش كام يابند شگفت اين‌كه در همه مدّت يازده سال كه در محضر مباركش تشرّف داشته‌ام ، از ايشان نيز فقط يك بار تشر شنيده‌ام . داستانش اين‌كه در درس غرر الفرائد متأله سبزوارى كه به حكمت منظومه شهرت دارد ، يكى از رفقاى همدرس كه در كنارم نشسته بود آهسته به من گفت : در اين مطلب اشكال دارم . اين خام به استاد عرض كرده است كه ايشان چنين مىگويد . در جوابم فرمود : « مگر شما زبان ايشان هستى » ؟ . به‌به چه تاديب شيرين و دلنشينى . آرى به قول عارف رومى : عقل دشنامم دهد من راضيم * زانكه فيضى دارد از فيّاضيم نبود آن دشنام او بىفايده * نبود آن مهمانيش بىمايده احمق ار حلوا نهد اندر لبم * من از آن حلواى او اندر تبم گفت پيغامبر كه احمق هركه هست * او عدوّ ما و غول رهزنست هركه او عاقل بود او جان ماست * روح او و ريح او ريحان ماست