حسن حسن زاده آملى

385

هزار و يك كلمه (فارسى)

مبهم ذهنى در خارج منشأ آثار نيست . ماده اولى كه هيولاى اولاى عالم طبيعت است چون فى نفسها عارى از هرگونه فعليت است نمىتواند موضوع حركت باشد ، و اسناد موضوعيّت بدان به لحاظ تلبّس و تحصّل آن به صورت طبيعى است كه « هيولاى متحصّل بصورة مّا موضوع حركت جوهرى است » . و چون ذات و طبيعت صورت جوهرى اجسام طبيعى متقضّى و متصرّم است پس « حركت وجود عالم طبيعت است » و چون « حركت ، صورت جوهرى ذات جوهر سيّال است » لاجرم حركت ، قائم به ذات خود است ، پس « حركت هم في نفسها حركت است و هم فى نفسها متحرك است » . و به حكم مطالب فوق « خود حركت جوهرى موضوع حركت جوهرى است » زيرا كه موضوع حركت ، ذاتى است كه حركت بدان قائم باشد و براى او موجود باشد ، و دانستى كه حركت وجود عالم طبيعت شده است ، پس موضوع حركت خود حركت است - يعنى در حركت جوهرى نيازى به موضوع خارجى نيست زيرا كه خود شيء در هر لحظه غير از خود آن لحظه سابق و لاحق است اگرچه شيء متحرك در تمام مراحل حركت وحدت حقيقى خود را حفظ مىكند - بخلاف حركت عرضى كه چون تغيير حالات و اوصاف شيء است محتاج به موضوع و موصوف است ، يعنى بايد شيء موضوع متحقق باشد كه اعراض آن تغيير يابد ، مانند آب كه كيفيّت حرارت آن متغير است . غرض اين‌كه در حركت جوهرى ، وجود خارجى آن عين حركت است ، پس در حركت جوهرى چه حاجت به داشتن موضوع حركت است ؟ مشاء چون حركت را مطلقا در اعراض قائل بودند نياز به موضوع حركت داشتند . و در حقيقت خواستن موضوع حركت در حركت جوهرى به قياس با حركت عرضى است . و چون در حركت عرضى انس به داشتن موضوع باقى ثابت ملكه شده است ، اين امر را - اعنى موضوع باقى ثابت براى حركت را - در حركت جوهرى نيز طلب كرده‌اند و حال اين‌كه قياسى ناتمام است . علاوه اين‌كه در اثبات موضوع ثابت براى حركت در