حسن حسن زاده آملى
347
هزار و يك كلمه (فارسى)
چون صابون از دوش او كف نمايان و بر كوه پشتش برف چون سيماب هر سو آرميد ، و وقت چاشت را كه سفيدى و روشنائى روز در آن محل زياده مىباشد به اشنان تشبيه كرده كه همان كار صابون مىكند و از اجزاى وى است كه آن را چوغان نيز گويند . هر آينه معنى آن شد كه به كف چون صابون عرق دوش خود سفيدى اشنان چاشت را از لباس روز شسته يعنى بر طرف نموده و محو كرده و كمال مبالغه واقع شده در سفيدى كف دوش جمازه آن ولايت آوازه . و بوقلمون مرغيست به انواع رنگها آراسته ، و دل شتر را كه به خوردن و چرا كردن گلهاى رنگارنگ بهار طراوت شعار مملوّ است بدان مرغ بوقلمون تشبيه كرده ، ديگر مىفرمايد كه دل وى از كسل كه كاهليست و شجن كه بازداشتن است فارغ بود . بيت چهل و چهارم قصيده : روغنش اندر جوال تعبيههاى كتف * گردنش اندر چرا قائمهاى از برن غرضش از روغن در جوال كوهان كتف شتر است كه گويا جوالى بود پر از روغن كه تعبيههاى كتف اشارتست بدان ، و گردن او را در وقت چرا قائمهاى از برن گفته . و برن ماهتاب را گويند كه اشارتيست به رخسار تابناك و چهرهء چون نور پاك آن امام همام كه برفراز آن شتر سوار گشته ، و از عارض چون ماهتاب پرتو بر قايمه گردن آن شتر انداخته و او را نورانى ساخته ، بر اين تقدير گردن شتر را قائمه شعاع مهتاب گفته كه غرض خطوط نورانى قمر است غالبا ، معنى روشن و ظاهر گشت تا فضلا چه فرمايند ؟ بيت چهل و پنجم قصيده : لقمه اندام حرب خرقه آرام ضرب * چون مه مشكين عذار چون بت سيمين ذقن تعريف جرأت جمّازه مىكند كه گويا لقمهاى بود كه از اندام حرب جدا گشته بود ، و خرقهاى بود كه در وقت ضرب آرام داشت و بيطاقت نبود ، و چون كوه بردبار بود ، و در يك بيت گذشته كه تعريف موى او چون زنگى كرده حالا نيز مه مشكين عذار اشارت بدان حالست ، و در اصل او چون جرم ماه سياه است و نور