حسن حسن زاده آملى

320

هزار و يك كلمه (فارسى)

30 هركه دمى با شما رطل گران نوش كرد * ديده عقلش نديد دل به بلا مرتهن 31 سايه ذات خداى پايهء فرّ هماى * پاره نفس رسول چاره كت حَزَن 32 درهم انگيخته مرهم آميخته * از نمك امتحان وز جگر ممتحن 33 خورده جگرهاى خويش بر خطآتش زمين * كرده ستمهاى سخت بر حلواتش زَمَن 34 شاهد لولاك را روضهء پاكش سكون * زايد افلاك را حضرت پاكش سكن 35 حاسد شوم اخترش مرده ولى در عذاب * قاصد بدگوهرش زنده ولى در كفن 36 اسم تباهيست ظلم نزد هنر بر امام * نام الهى است حشو نزد خرد بر دلن 37 برد مرا بارگير بر سر هنجار طوس * راهبرى چون صراط راست روى چون لجن 38 كشتى درياى خاك لنگر بيت شواك * در جبل و در مغاك خار خور و خاك كن 39 كرده ز خارا خمير همچو امير غدير * وز كف او پرفطير پشت تنور دمن 40 زنگى تفج قوى ترك ميان شگرف * گردن او چون كمان سينهء او چون مِجَنّ 41 تافته ريسمان گيسوى دنبال او * او به حرير خطا درزى سوزن شكن