حسن حسن زاده آملى
17
هزار و يك كلمه (فارسى)
حائل بين ما و بين آنچه كه ادراك آن مرام و مقصود ماست ، و اين امور كه بر شمرديم اقلّ امورى است كه ادراك حقائق بسيط احدى بدانها توقف دارد و حال اينكه همين اقل امور خود جمعيت كثير است و خيلى است ، لذا حصول وصف أحديت و بساطت براى ما و براى ادراك ما متعذر است و آن حقائق متعين أحدى را بايد موجود أحدى ادراك كند ، يعنى بسيط را ادراك نمىكند مگر بسيط . پس ما از حقائق جز صفات آنها را از آن حيث كه صفاتند نمىدانيم ، نه اينكه حقائق آنها را بدانيم چنان كه شيخ رئيس بدين سخن اعتراف دارد ، و حال اينكه صفات حقائق به حسب قرب و بعد متعدد و متفاوتاند . و نيز از همين جهت علوم انسانها متفاوت است . پس نتيجه اينكه علم به حقائق متعذر است ، مگر از وجهى خاص كه به واسطه ارتفاع حكم نسب و قيود كونيّه از عارف در حال تحقق او به مقام كنت سمعه و بصره صورت پذيرد . ز - اين دليل مؤيد وجه ششم است ، و آن اينكه اهل ميزان همگى اعتراف دارند كه بسائط را حدّ نيست و رسم معرف كنه حقيقت نيست ، و معرفت مركب فرع معرفت بسائط است زيرا هر مركبى در وجود ذهنى و خارجى به حسب تركيبش ، منحل به بسائط مىشود ؛ و چون معرفت مركب موقوف بر معرفت بسيط است و معرفت به موقوف عليه يعنى بسيط حاصل نشود معرفت موقوف يعنى مركب هم حاصل نمىشود ، پس نتيجه اينكه علم به حقايق اصلا حاصل نمىشود . ح - اقرب حقايق به انسان خود انسان است و حال اينكه به كنه خود نمىرسد تا چه رسد به ديگرى . ط - اعرف حقايق جوهريه در نزد اهل نظر كه آن را به حقيقت براى تمثيل حقيقت جوهريه تعيين كردهاند ، حقيقت انسان است ، و در تعريف او گفتهاند : انسان حيوان ناطق است ، و حيوان را تعريف كردهاند كه جسم نامى متحرك به اراده است ، و جسم را تعريف كردهاند كه جوهر قابل ابعاد ثلاثه متقاطع بر قوائم است ، و حال اينكه در اين تعريفات از چند وجه شك روى مىآورد : اول در جنس بودن جوهر براى جسم .