حسن حسن زاده آملى
150
هزار و يك كلمه (فارسى)
و زارى كرد تا از رحمت خداوند ميشى صحرايى پيدا شد و رستم در پى او رفت كه به راهنمايى آن ميش به چشمه آبى رسيد و جان بسلامت بدر برد و خدا را شكر كرد . خوان سوم : چون از آن چشمه سيراب شد و رخش را آب و شستشو داد عزم شكار كرد گورى بيفكند و از گرسنگى هم نجات يافت و خواب آمد در كنار چشمه بخفت اژدهايى دژم كه از دم تا به دم هشتاد گز بود و از هراس وى هيچ جانورى در آن بيابان نيارست پا گذارد پديدار شد رخش سم بر زمين كوفت و رستم بيدار شد و با اژدها در نبرد افتاد و رخش هم كمك كرد تا عاقبت سر از تن اژدها جدا ساخت و خدا را شكر كرد . خوان چهارم : پس از آن بررخش سوار شد و به راه افتاد تا به چشمهاى و سبزهزارى رسيد در كنار چشمه خوراكيها و اسباب عيش فراهم ديد از خوراكيها بخورد و رود در دست بگرفت و بنواخت زنى جادو همين كه آواز سرود شنيد حاضر شد كه رخ خود را بسان بهار آراسته بود ، رستم به ستايش خداوند لب گشود آن زن همين كه نام خدا را شنود رنگ وى برگشت و سياه شد و رو برگردانيد رستم در حال كمند بينداخت و جادو را به بند آورد و گفت تو كيستى كه آنچنان بودى و اينك نام خدا را شنيدهاى اينچنين سياه گشتهاى بايد آنچنانكه هستى خويشتن را به من بنمايى ، رستم ديد آن زن جادو به شكل گنده پيرى بدر آمد . فى الحال خنجر كشيد و آن جادو را دو نيم كرد و از آسيب وى ايمن بماند و خدا را شكر كرد . خوان پنجم : پس از آن رستم به راه افتاد تا به دشتى خرّم رسيد و رخش را بچرا رها كرد و خود بياساييد دشتبان آمد و ديد رخش در سبزهزار است و رستم در خواب ، با خشم هرچه بيشتر به سوى رستم آمد و چوبدستى كه در دست داشت بر پاى رستم زد و با او پرخاش كرد كه چرا اسب را در دشت و سبزهزار رها كردى رستم چيزى نگفت ولى برخاست و دو گوش دشتبان را بگرفت و هر دو را از بيخ بركند و به دست دشتبان داد و باز دوباره بخفت بيچاره دشتبان با دو گوش كنده و خون از دو جانب سر روان شكايت به اولاد برد ، اولاد ديوى سهمگين بود كه در