حسن حسن زاده آملى
139
هزار و يك كلمه (فارسى)
باسم الله خير الأسماء وقتى اين شوريده را شور و نوايى بود و به زبانى كه داشت مىگفت : اى كه مرا بدين حسن و بها آفريدهاى و چنين جمال و جلال دادهاى مرا به سوى خود بدار . اى كه همه از تو پديد آمدند و به فرمان تو در كارند و در راه خود استوارند اين آفريدهات را در كار و راهش هشيارى و استوارى ده . اى كه خورشيد را چراغ ايوان اين جهان و ماه را شمع شبستان آن گردانيدى ديدگانم را به نور جمالت فروغ ده و دلم را از تاريكى نادانى برهان . اى كه قنديلهاى ستارگان را در سقف اين گنبد مينا چنين آراستى قنديل قلبم را آويختهء به محبت ذات پاكت بدار . اى كه چشم و گوش و دل و زبانم دادهاى نعمت ديدار خود عطايم فرما . اى آفريدگارم دستم را بگير تا تنها تو را بينم و سخن تو را بشنوم و دل به تو بازم و زبان را به ياد تو گويا سازم . اى آفريدگارم خواهم بگويم نمىدانم چه بگويم و خواهم بجويم نمىدانم چه بجويم اينقدر دانم كه بايد گوياى تو و جوياى تو بود . اى آفريدگارم طبيب براى دردمندان است اگر تو دردم را دوا نكنى و اميدم را روا نكنى به كجا روم . آفريدگارم چگونه آفريننده از آفريده غافل است و از وى دور مرا در حضور بدار و بيداريم ده . اگر آفريننده را خواب در ربايد نگهدار آفريده كيست دانم كه تو را خواب و پينگى نايد خواب و خوراك در تو راه ندارد و هركه را خواب و خوراك كمتر است به تو نزديكتر است مرا با خود نزديك گردان . تو دومى ندارى تنهايى مرا به تنهايى خوى ده تا رنگ تو گيرم كه تو خوبى و بايد به خوبى تن درداد . آفريدگارا براى خودم نابودى نمىبينم و هستم كه هستم و هستم كه هستم كه « تا » و « الى » و « حتى » با بودم سازگار نيست ياريم فرما تا در اين كشتزار پاك بلد