حسن حسن زاده آملى

50

هزار و يك كلمه (فارسى)

ليست بجواهر و لا بأعراض بل هى وجودات خاصة و الوجود ليس بجوهر في ذاته و لا عرض . . . . « 1 » و در چند جاى اسفار متعرض بدين كلمه عرشيه شده است به خصوص در فصل سوم منهج سوم مرحله نخست آن ، و در فصل هشتم مرحله چهارم آن « 2 » . غرض اين كه علم به فصول اشياء كه در واقع معرفت به حقائق وجودى آنها است جز به طريق معرفت شهودى ميسّر نيست زيرا كه فصول منطقى حكايات فصول حقيقى و علامات و أمارات آنهايند ، لا جرم معرفت شهودى به حقائق اشياء ارفع از معرفت نظرى بدانها است ، معنى اين سخن نه اين است كه معرفت نظرى باطل است و علم منطق ناصواب . فافهم ، و اللّه سبحانه ملهم الصواب . و بايد دانست كه علوم حقيقى هم از طريق نظر و استدلال حاصل آيد و هم از طريق تصفيه و استكمال . دست فكر نظرى در معرفت برخى چيزها مانند وجود و بسائط مطلقا كوتاه است و لكن از طريق معرفت شهودى علم بدانها صورت پذير است ، لذا در عبارت عارفان آمده است كه تحصيل علم بدين گونه چيزها از فكر نظرى ميسور نيست ، ديگران از ظاهر عبارت آنان پنداشته‌اند كه عارفان مطلقا حكمت نظرى را مردود مىدانند و برهان منطق را منتج علم يقينى نمىشناسند ، و اين پندارى ناصواب درباره آنانست ، و اگر متصوفى به اطلاق فكرت نظرى را مذمت كند و نادرست داند به تعبير صاحب اسفار بايد او را از جهله صوفيه دانست . در اين كلمه عليا به تفصيل در رساله قرآن و عرفان و برهان از هم جدائى ندارند سخن گفته‌ايم . و چون فصل حقيقى هر چيز نحو وجود خاصّ آنست و شيئيت شىء به صورت آن است پس دانسته شود كه هر چه صورت آكد و اشدّ باشد بدن وى اضعف و اخسّ باشد چنان كه بحسب انفعال نيز اشدّ خواهد بود . صاحب اسفار در آخر فصل هشتم مرحله چهارم آن در تحرير اين مطلب فرموده است :

--> ( 1 ) - « تعليقه شفاء » ص 73 ، رحلى چاپ سنگى . ( 2 ) - « اسفار » ج 1 ، ص 70 - 119 ، رحلى ، چاپ سنگى .