حسن حسن زاده آملى
8
گنجينه گوهر روان (فارسى)
بساخت و چهره به خوبى پرداخت ، و مانند ماه دو هفته برافروخت و ديده به مدرسهها دوخت ، و دل به صاحبنظران باخت ، و مست از خانه به بيرون تاخت ، كه ناگهان خروش سروش به گوش هوش رسيد كه : نورى كه بسرعتش روان است * « گنجينه گوهر روان » است گنجينه زاد زندگانى * گنجينه عمر جاودانى گنجينه دفتر معانى * گنجينه گنج آسمانى گنجينه شبچراغ عالم * نور دل و ديدگان آدم گنجى كه چو مهر و مه درخشد * تا نور به نوريان ببخشد گنجى كه مجرّد و مصفّى است * نور صمدى حق تعالى است نورى كه ز صنع حسن مطلق * كس نيست چنو ز حسن مشتق نورى كه فروغ او فروزد * تا ريشه جهل را بسوزد نورى به شروق برتر از برق * نورى كه گرفته غرب تا شرق از لطف حقيقة الحقائق * گنجينه پر است از دقائق اين يك اثر است نيك فرجام * كز دست حسن گرفت انجام باشد كه عطا كند خدايش * در اجر و جزاى او لقايش هر چند ز كار خويش خسته است * طرفى ز حيات دل نبسته است ليكن چو خدا كند خدايى * شاهنشه دل شود گدايى يك جلوه اگر كند نثارش * صد مهر و مهاند شرمسارش