حسن حسن زاده آملى
120
گنجينه گوهر روان (فارسى)
دانستن نفس به حركت باشد چون ساكن شود نداند ، و اگر دانستنش به سكون بود چون حركت كند نداند ، پس گاهى داند و گاهى نداند ، و اين باطل است كه نفس هميشه دانا است . و اگر زانست كه حركت نفس دورى است و حركت دورى نرسد ( يعنى نايستد و پايان نيابد ) ، پس نفس يك چيز را بيك دور بداند از ادوار خود ، يا بهردورى چيزى بداند جز آنچه بدور ديگر بدانست ؛ اگر چيز را بيك دور بدانست پس ديگر دورها باطل بود ، و اگر بهر دورى چيزى بداند جز آنكه بدور ديگر بدانست پس دانش نفس و فكر او نامتناهى باشد از آنكه ادوار نامتناهى است و اين باطل است از آنكه فكر منطقى و عملى متناهىاند از آنكه فكر منطقى چون در معرفت چيزى برود و حركت كند چون بنتيجه رسد بايستد از حركت ؛ و چونكه انديشه در عملى كند از أعمال ، حركت چندان كند كه تا عمل بحقّ خويش رسد پس ساكن گردد ؛ پس روشن شد كه نفس نجنبد نه مستوى و نه مستدير ، پس جسم نيست » « 1 » . دليل دوازدهم و سيزدهم : جناب ابو الفضائل شيخ بهاء الدين عاملى در دفتر چهارم كشكول « 2 » از شيخ اشراق سهروردى سه دليل نقل كرده است كه دليل اوّل فقط در بيان مغايرت نفس از بدن است ، و دليل دوم و سوم در تجرّد نفس از جسم و جسمانيات : الشيخ السهروردى استدلّ على مغايرة النفس للبدن بأن النفس كما يتعلّق بالبدن العنصرى المحسوس في عالم الحس ، يتعلق أيضا بالأبدان البرزخيّة و الهيا كل المثاليّة على ما يعلم و يشاهد في المنام . و بيانه أنا نرى انفسنا في المنام ببلاد غير بلادنا ، و في بلد صغير أو كبير و غير ذلك ممّا يعلم منه يقينا أنه ليس البدن العنصرى و يشاهد ذلك البدن كما يشاهد البدن
--> ( 1 ) . رسائل افضل الدين كاشانى - ص 10 - رساله نفس . ( 2 ) . ص 397 - ط 1 ، چاپ نجم الدوله )