حسن حسن زاده آملى
105
گنجينه گوهر روان (فارسى)
بلكه در جميع احوال و اوقات تابع بدن باشد و حال آنكه همچنين نيست ، بلكه بر خلاف مذكور است ، چه تابع بدن بودن مر نفس را امرى اظهر من الشمس في رابعة النهار است . مجملا اگر جميع خواص صور ماديه را ملاحظه نمايند حال براين منوال است كه مذكور شد . پس معلوم شد كه نفس همچو اينها حالّ در بدن نيست بلكه مجرد است به جهت آنكه خواص و لوازم صور ماديه با او نيست چنان كه مذكور شد ؛ و مع ذلك خواص مجرد را دارد مثل عقل و تميز و ادراك و دريافت امور و علوم دقيقه خفيّه عقليه كلّيّه كه بر جميع عقلا ظاهر است كه هيچيك از امور مذكوره به تنهائى از صور ماديه نمىآيد ، چه جاى مجموع آنها . پس هرگاه حال بر اين منوال بوده يعنى خواص صور ماديه به هيچ وجه من الوجوه در نفس يافت نشود ، و مع ذلك لوازم مجرد همگى در او بالضروره موجود باشند ، نفس انسانى مادى نبوده مجرد خواهد بود چه اين كه هريك از دو طريق مذكور به تنهايى در اثبات تجرد و لا تجردى چيزى بس است . و ما به هردو طريق اثبات كرديم كه نفس مجرد است كما عرفت . و مخفى نماند كه بيان مذكور به اعتبار طريق ثانى در نفوس حيوانيه و نباتيه هم جاريست ، و لازم مىآيد كه آنها هم مجرد باشند ، چرا كه خواص صور ماديه با آنها نيست و حق هم اين است كه آنها هم مجردند چنان كه ارسطوطاليس در اثولوجيا مكرر تعريض و تصريح به اين معنى كرده ، و علت اختيار بيان مذكور همين بود كه تجرد نفوس مطلقا در اين ضمن ظاهر شود ، و معلوم شود كه نفس مطلقا مادى نميتواند بود تا به نفس انسانى چه رسد كه اشرف از آنست كه اين قسم تصورات محال در شأن او خيال توان كرد . و عجب ميدارم از جمعى كه اين اعتقاد كردهاند و هيچ بفكر خود و حقيقت خود نيفتادهاند كه بدانند كه محض طول و عرض و عمق و آنچه در اين عرض بوده باشد نيستند ، و الّا چه شرف بر ساير اجسام كه ابعاد ثلاثه و صور ماديه دارند خواهند داشت ؟ ! اگرچه اين گروه بىشكوه را معلوم نيست كه شرفى بر جسم من حيث انه