حسن حسن زاده آملى
34
دو رساله مثل و مثال (فارسى)
مىباشند ، پس اگر سير و سلوك خود را دنبال كنيم سرانجام به حقيقت واحدى مىرسيم كه همهء حقائق ديگر تحت آن واقعاند و آن خير يا حسن است زيرا كه بعقيده افلاطون نيكويى و زيبايى از هم جدا نيستند و نيكويى به هيچ حقيقت ديگر نيازمند نيست ، و همه به او متوجّهاند و قبله همه و غايت كلّ است . حقيقت مطلق خير است : علّت وجود انسان حقيقت انسانيّت است ، علّت وجود گل حقيقت گل ، همچنين علّت شجاعت حقيقت شجاعت است ؛ و أمّا علّت همهء علل نيكويى است ، همچنان كه خورشيد عالمتاب دنيا را روشن مىنمايد ؛ و همچنان كه اشياء ظاهر بگرمى خورشيد موجود مىشوند ، حقايق هم ببركت خير مطلق وجود مىيابند كه به اين بيان پروردگار عالم هم اوست ، درك اين عالم و حصول اين معرفت براى انسان باشراقست كه مرتبه كمال علم مىباشد ، و مرحله سلوك كه انسان را به اين مقام مىرساند عشق است ، و در باب عشق افلاطون بيان مخصوصى دارد و مىگويد : اشراق و عشق : روح انسان در عالم مجرّدات پيش از ورود به دنيا حقيقت زيبايى و حسن مطلق يعنى خير را بىپرده و حجاب ديده است ، پس در اين دنيا چون حسن ظاهرى و نسبى و مجازى را مىبيند از آن زيبايى مطلق كه پيش از اين درك نموده ياد مىكند غم هجران به او دست مىدهد و هواى عشق او را بر مىدارد فريفتهء جمال مىشود و مانند مرغى كه در قفس است مىخواهد بسوى او پرواز كند . عواطف و عوالم محبّت همه همان شوق لقاى حق است ، أما عشق جسمانى مانند حسن صورى مجازى است ، و عشق حقيقى سودائى است كه بر سر حكيم مىزند . و همچنان كه عشق مجازى سبب خروج جسم از عقيمى و مولّد فرزند و مايه بقاى نوع است ، عشق حقيقى هم روح و عقل را از عقيمى رهايى داده مايه ادراك اشراقى و دريافتن زندگى جاودانى يعنى نيل بمعرفت جمال حقيقت و خير مطلق و زندگانى روحانى است ، و انسان بكمال دانش وقتى مىرسد كه به حق و اصل و