حسن حسن زاده آملى

32

دو رساله مثل و مثال (فارسى)

گمان ما در مىآيند نسبىّ و متكثّر و متغيّر و مقيّد به زمان و مكان و فانىاند و فقط پرتوى از مثل ( جمع مثال ) خود مىباشند ، و نسبتشان به حقيقت مانند نسبت سايه است به صاحب سايه ، و وجودشان بواسطهء بهره‌اى است كه از مثل يعنى حقيقت خود دارند و هر چه بهرهء آنها از آن بيشتر باشد بحقيقت نزديك‌ترند ، و اين رأى را بتمثيلى بيان كرده كه معروف است ، و آن اين است كه : دنيا را تشبيه به مغاره نموده كه تنها يك منفذ دارد ، و كسانى در مغاره از آغاز عمر اسير و در زنجيرند و روى آنها بشن مغاره است و پشت سرشان آتشى افروخته است كه به بشن پرتو انداخته ، و ميان آنها و آتش ديوارى است ، كسانى پشت ديوار گذر مىكنند و چيزهايى با خود دارند كه بالاى ديوار برآمده و سايهء آنها بر بشن مغاره كه اسيران رو بسوى آن دارند مىافتد ، اسيران سايه‌ها را مىبينند و گمان حقيقت مىكنند و حال آن‌كه حقيقت چيز ديگرى است و آن را نمىتوانند دريابند مگر اين‌كه از زنجير رهايى يافته از مغاره در آيند ، پس آن اسيران مانند مردم دنيا هستند و سايه‌هايى كه بسبب روشنايى آتش مىبينند مانند چيزهايى است كه از پرتو خورشيد بر ما پديدار مىشود و ليكن آنچيزها هم مانند سايه‌ها بىحقيقت‌اند و حقيقت مثل است كه انسان تنها بقوّه عقل و بسلوك مخصوصى آنها را إدراك تواند نمود . پس افلاطون عالم ظاهر يعنى عالم محسوس و آن را كه عامّه درك مىكنند مجاز مىداند ، و حقيقت در نزد او عالم معقولات است كه عبارت از مثل باشد . و به اين بيان مشكلاتى را كه در آغاز اين باب به آنها اشاره كرديم پيش خود حلّ نموده و معتقد شده است كه عالم ظاهر حقيقت ندارد أما عدم هم نيست نه بود است نه نبود بلكه نمود است . و نيز دانسته شد كه يگانگى كجا و كثرت چرا است ، ثابت كدام است و متغيّر چيست ، چه معلومى از معلومات ما معتبر و كدام يك بىاعتبار است . ضمنا از بيان افلاطون بر مىآيد كه علم و معرفت انسان مراتب دارد آنچه به حسّ