حسن حسن زاده آملى

4

دروس معرفت نفس (فارسى)

درس دوم در درس اوّل دانستيم كه هر چه مشهود ما است وجود دارد يعنى موجود است بلكه خود وجود است و تا حدّى در مشهودات خود كاوش كرديم و آنها را با يكديگر سنجيديم و نتيجه گرفتيم كه انسان دانا اشرف از اقسام ديگر است . اكنون گوييم كه اين كاونده و سنجنده و نتيجه گيرنده كيست ؟ و به عبارت ديگر ، اين كه تميز بين آن اقسام داد و ترتيب مقام در آنها قائل شد و حكم كرد كه اين نوع ، اشرف از آن نوع است ، كيست ؟ نه اين است كه آن تميز و آن حكم از آثارند و همه آثار از موجود است نه از معدوم ؟ پس آن كه تميز داد و حكم كرد موجود است . نه اين است كه اين مميّز و حاكم منم و توئى ؟ و نه اين است كه هر يك از ما داراى چيزى است كه تميز دهنده است ؟ پس آن چيز ، يا بيرون از ما است يا بيرون از ما نيست و هيچ يك از ما بر اين مطلب اعتراض ندارد ؛ نه چنين است ؟ حال كه وجدانا و عيانا مىدانيم كه اين مميّز و حاكم ، هر يك از ما است و هر يك از ما داراى اين چيز تميز دهنده است كه در هر حال و در هر جا و در هر وقت داراى آن است ، مىپرسيم كه ذات آن چيز يعنى گوهر و سرشت آن چيست و چگونه موجودى است ؟ و اگر گفتيم در بيرون ما است ، چگونه با ما ربط دارد ؟ وانگهى ما كيستيم كه او در بيرون ما است ؟ و اگر گفتيم در ما است در كجاى ما است ؟ و اگر گفتيم عضوى از اعضاى پيدا يا پنهان ما است كدام عضو است ؟ آيا انسان مرده كه تمام اعضا و جوارح ظاهر و باطن او صحيح و كامل است داراى « آن چيز » است كه انسان مرده هم مميّز است ؟ مىبينيم كه نيست ؛ و اگر آن چيز هيچ‌يك از اعضا نيست ، پس به مردن ، انسان چه شده است ؟ آيا معدوم شده است يا باز موجود است ؟ و اگر معدوم شده است آيا خودش نابود شده است و ذات خود را نابود كرده است يا ديگرى او را نابود كرده است ؟ و دربارهء ديگرى مىپرسيم كه اين ديگرى كيست كه او را نابود كرده است ، و چرا او را نابود كرده است ، و او چرا از خود دفاع نكرده است ؟ و اصلا نابود كردن « بود » چه معنى دارد و چگونه بود ، نابود مىشود و مىتوان باور كرد كه خودش نابود شده است و يا خودش ذات خود را نابود كرده