حسن حسن زاده آملى
16
خود آموز نصاب (كليات نصاب الصبيان) (فارسى)
عجين خمير « 1 » و دقيق آرد دان نخالة سبوس ادام نان خورش قند و سكر است شكر حزام تنگ « 2 » و ثفر پاردم « 3 » لجام « 4 » لگام عنان دوال وى « 5 » و و منطق و نطاق كمر « 6 » ركاز و كنز بود گنج و « 7 » صيرفى صراف « 8 » * ستوقه « 9 » سهته و حداد و قين آهنگر شفا « 10 » جرف لب وادى و هار افتاده « 11 » * جهة « 12 » چو وجهة « 13 » و شطر است سوى و شقه سفر « 14 » بكيم گنگ « 15 » و ذريعة وسيله « 16 » مرجل ديگ * نديف پنبه شيده « 17 » شناس و قدر خطر « 18 » عقيم و عاقر نازاى و حامل آبستن * حفيد و سبط نبيره « 19 » است و رابة « 20 » مارندر
--> ( 1 ) عربى است در كتب لغة عربيه بمعنى خمير مايه گفته اند ولى مراد در اينجا خمير نان است ( 2 ) تنگ زين و پالان ( 3 ) رانكى را گويند و آن چرمى باشد پهن كه بر پس پالان چار و ادوزند و بر پس ران چاروا اندازند ( برهان قاطع ) ( 4 ) لجام معرب لگام است كه دهنه اسب باشد و در برهان قاطع بضم لام لگام گفته ( 5 ) دوال فارسى است يعنى بند و تسمه و لفظ وى اشاره به لگام است ( 6 ) كمر بند ( 7 ) مال مدفون ( 8 ) صراف نيز عربى است بشهرت ترجمه بان شده ( 9 ) ستور زر قلب روكش را گويند و معرب آن ستوق و ستوق باشد و سهته را در شرح نصاب گفته مركب از سه تاه است زيرا سيم و زر قلب دو رويش نقره يا طلا و درون آن چيز ديگر است بنابر اين مىشود گفت ستو مخفف سه توى است ( 10 ) شفا بمعنى لب و جرف يعنى مكانى كه آن را سيل شكافته و كنده باشد ( كنز اللغة ) و سكون راء در جرف نيز صحيح است ( 11 ) هار اسم فاعل است اصل آن هاور بود قلب مكانى و اعلال شد هار شد يعنى افتاده و خراب و شكسته شده ( 12 ) بحركات جيم ( 13 ) بضم واو نيز جايز است ( 14 ) بكسر شين نيز صحيح است ( 15 ) لال ( 16 ) عربيست بنا بر شهرت تفسير بان شد ( 17 ) پنبه زده شده لذا حلاج را نداف گويند ( 18 ) جا و مرتبت خطر نيز عربيست بنابر شهرت تفسير بان شده ( 19 ) فرزند زاده چه از پسر و چه از دختر . ( 20 ) صحيح آن بتشديد باء است براى درست شدن شعر بتخفيف خوانده مىشود . ماوندر مخفف مادراندر است يعنى زن پدر كه نامادرى آدم مىشود .