حسن حسن زاده آملى

85

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

جواب اينكه صور مجّردهء معقوله آنگاه مىتوانند عاقل باشند و تعقّل كنند كه قائم بذات خود باشند نه قائم به ديگرى كه نفس است ، به دليل اينكه تعقّل به معنى حصول معقول در عاقل است ، چون صورت مجّرده‌اى كه معقول نفس ناطقه شده است . و چون صورت معقولهء مجّرده از اشياء مادّى هيچيك آنها استقلال در قوام ذات خود ندارند به اين معنى كه قائم بذات خود باشند لذا قابل پذيرفتن صورت معقولهء مجّردهء ديگر نيست و نمىشود كه صورت معقوله‌اى در آن حاصل شود تا گفته شود كه اين صورت معقوله تعقّل آنصورت معقولهء ديگر كرده است ، زيرا هيچيك از اين دو صورت معقوله در اينكه قابل و عاقل آنصورت معقوله باشد از آن ديگرى در اين جهت سزاوارتر نيست زيرا هر دو قائم به ديگرىاند و با هم صرف مقارنت و معيّت همين قيام به ديگرى را كه نفس است دارند و صرف مقارنت كافى در تعقّل أحدهما به ديگرى نيست . وانگهى اگر هريك از اين دو صورت قابل ديگرى باشد لازم آيد كه هريك از آن دو قابل ذات خود باشد و اين محال است . و به عبارت أخرى : اگر اين قابل آن باشد كه آن قابل اين است پس اين قابل خود است . و اگر گويى كه آن صور معقولهء مجّرده در خارج قائم بذاتشان هستند . [ تفسير بيان شيخ الرئيس در اتحاد عاقل به معقول ] جواب اينكه در خارج متقّوم به مادّه و پابند و گرفتار مادّه‌اند ، و سخن ما در مجّرد از مادّه است و آن هم كه قائم بذات خود نيست . عبارت شيخ در اين سؤال و جواب به عنوان « وهم و تنبيه » اين است : « وهم و تنبيه : و لعلّك تقول : انّ الصور الماديّة فى القوام ( اى فى قوامها بالمادّة ) اذا جّردت فى العقل زال عنها المعنى المانع ( يعنى المعنى المانع من الادراك و ذلك المعنى المانع هو المادّة ) فما بالها لا ينسب اليها أنّها تعقل ؟ فجوابك لأنّها ليست مستقلّة بقوامها قابلة لما يحلّها من المعانى المعقولة بل امثالها انّما تقارنها معان معقولة ترتسم بها لاهى « 1 » بل القابل لهما جميعا

--> ( 1 ) - در تعليقاتم بر « شرح اشارات » در توضيح عبارت شيخ گفته‌ام : كلمة لاهى فاعل -