حسن حسن زاده آملى
70
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
است حادث شده است ، كمالات او متأخّر از وجود او است و از جهت استكمالش نيازمند به آلات جسمانيّه و معّداتى است كه وى را به استفاضهء افاضات جواهر عقليّه آمادگى دهند ، لذا تعبير مىشود كه نفوس به حسب ذات مجّرداند ، نه به حسب فعل . 7 - چون نفس در به دو فطرتش موجود مجّرد از مادّه است ، و برهان قائم است كه چنين موجودى عقل و عاقل و معقول است ، لاجرم بايد نفوس انسانى كه عقول بسيطهاند آنها را در به دو حدوثشان علم و شعور بذاتشان بوده باشد ، جز اينكه هريك از عقول بسيطه از عقل اول تا نفوس انسانى به فراخور سعهء وجودى و مرتبهء ذاتيش عقل و عاقل و معقول است . پس نفس انسانى چون آخرين مرتبهء اين سلسله عقول بسيطه است ، عقل ضعيف است كه به همين مثابت ، عاقل ذات خود است و ذاتش معقول او است . 8 - تعلّق را انحاء گوناگون است از آن جمله تعلّق شىء به حسب وجود و حدوثش به شىء ديگر است نه به حسب بقايش ، كه نفس با بدن اينچنين است . 9 - هريك از نفوس حادثهء انسانى را وحدت عددى است . اين بود عقيدت مشّاء در حدوث نفوس ، و چون ادلّهء تجّرد نفس منتجاند كه اين جوهر عارى از مادّه ، به موت كه قطع علاقهء وى از بدن است باقى است پس هيچگاه زوال و بوار به نفوس انسانى روى نمىآورد . و از مجموع اين معانى در حدوث و بقاء نفوس تعبير مىشود كه مشّاء نفوس را روحانيّة الحدوث و البقاء مىداند ، يعنى هم در به دو حدوث و تعلق به بدن ، عقل مجّرد بسيط است ؛ و هم پس از قطع علاقه از بدن . كلمهء حدوث در روحانيّة الحدوث ، در ردّ كسانى است كه نفوس را قديم مىدانند ، خواه نفوس را عقول بسيطه بدانند ، و خواه اجسام لطيفه . و روحانيّة الحدوث در ردّ قول كسانى است كه نفس را جسمانيّة الحدوث مىدانند ، اعّم از اينكه نفس را در به دو فطرتش قوّهء منطبعهء جسمانى مىدانند و پس از آن به اشتداد وجودى تكامل