حسن حسن زاده آملى
437
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
تامّ چون صورت معقولهء بالفعل . و ديگر صورت مجرّد و عارى از مادّه به تجريد ناقص چون صورت محسوسه و متخيّله . قسم اوّل كه صورت مادّى خارجى است بالذّات معلوم انسان نيست بلكه اطلاق معلوم بر آن بالعرض است ، و آنگاه كه شىء از مادّه به ماوراى طبيعت أعنى به عالم نفس ناطقه ، انتقال يافت آن انتقال يافته معلوم بالذات نفس است . پس صور محسوسه و بالاتر از آن صور متخيّله و برتر از آن صور معقوله همه با نفساند و در حقيقت حاسّ و متخيّل و عاقل ، نفس است . و دانستى كه انتقال و تجريد صورت طبيعى تا به صورت محسوسه و متخيّله به مبناى مشّاء است و بنابر حكمت متعاليه به خلاقيّت نفس است كه صور محسوسه و متخيّله از منشئات نفساند و نفس با آنها اضافهء قيّوميّه و معيّت اشراقيّه دارد و آنها را وجودى است رابط نه وجودى محمولى و نفسى چنان كه وجود ممكنات رابط صرف و فقر محض به قيّوم تعالى هستند و به اصطلاح مشرب تحقيق چون معنى حرفىاند ، لذا همچنانكه اتّحاد عاقل به معقول است اتّحاد حاسّ به محسوس و متخيّل به متخيّل است كه جميع صور مدركه به علم حضورى لدى النفس حاضرند كه « النفس فى وحدته كل القوى » است و مظهر اسم شريف عال فى دنوّه و دان فى علوّه است . مثلا دست كه بر صورتى مادّى نهاده شد و كيفيّتى چون برودت و حرارت ادراك شد آنچه محسوس انسان است آنى است كه قوّهء حاسّه ادراك كرده است و آن محسوس ادراك شده را قوّهء حاسّه در خود يافته است ؛ و قوّهء حاسّه شأنى از شئون نفس است يعنى نفس آن را در موطن اين قوّهء حاسّه ادراك كرده است و صورت مادّى طبيعى كه دست بر آن نهاده شد خارج از انسان است ، و خارج از انسان دارايى انسانى نيست و انسان با آنها يك نحو اضافهء اعتبارى دارد ، و در حقيقت آنچه را كه دارا است همان است كه مدرك او شد كه در اين فرض محسوس است . پس اطلاق محسوس بر آن صورت مادّى طبيعى به مجاز و ثانيا و بالعرض است .