حسن حسن زاده آملى
394
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
نزديك است كه ملحق شوند به عدم . اى عزيز بدانكه آنچه از صور جلوه دارد به مشاركت تن جلوهء او نماند چون از تن جدا شوى ، چون آب بارد كه تا به حرارت كبد گرفتارى جلوه دارد ، و چون اكل كه تا به دغدغهء سوداء مر لامسهء فم معده را مبتلائى جلوهگرى دارد ، و چون مباشرت و دغدغهء منى اوعيه را ، و قس عليه ، به خلاف صور كلّيّهء عقليّه و جزئيّهء خياليّه كه نه ما به ينظر باشند بلكه خيالات وسيلهء نيل كلّيّات و معرفت مجرّدات باشند ، و الباقيات الصّالحات خير » . امّا مورد دوم گفتار مولاى رومى در دفتر سوم « مثنوى » : آنكه مردن پيش چشمش تهلكه است * امر لا تلقوا بگيرد او به دست وانكه مردن پيش او شد فتح باب * سارعوا آيد مر او را در خطاب الحذر اى مرگبينان دارعوا * العجل اى حشربينان سارعوا الصلا اى لطفبينان افرحوا * البلا اى قهربينان اترحوا هركه يوسف ديد جان كردش فدا * هركه گرگش ديد برگش از هدى مرگ هريك اى پسر همرنگ اوست * آينه صافى يقين همرنگ روست پيش ترك آيينه را خوش رنگى است * پيش زنگى آينه هم زنگى است اى كه مىترسى ز مرگ اندر فرار * آن ز خود ترسانى اى جان هوشدار زشت روى تو است نى رخسار مرگ * جان تو همچون درخت و مرگ برگ از تو رسته است ارنكويست اربدست * ناخوش و خوش همضميرت از خود است گر به خارى خستهاى خود كشتهاى * ور حرير و قز درى خود رشتهاى ليك نبود فعل همرنگ جزا * هيچ خدمت نيست مانند عطا مزد مزدوران نمىماند به كار * كان عرض و اين جوهر است و پايدار آن همه سختى و زور است و عرق * و اين همه سيم است و زرّ بر طبق تو گناهى كردهاى شكل دگر * دانه كشتى دانه كى ماند به بر او زنا كرده جزا صد چوب بود * گويد او من كى زدم كس را به عود