حسن حسن زاده آملى
388
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
و اينكه عرضها چون تكرار يافت از براى نفس جوهر و ملكات مىشوند ، و آن ملكات يا ملائكه و يا شياطين مىگردند ؛ سخن بسيار است و در چندين جاى آن در اين امور بياناتى بلند دارد ، و از مواردى كه در اين مطالب مذكور هنرنمايى كرد دفتر دوم و دفتر سوم « مثنوى » است . اكنون به نقل گفتار او و سپس به شرح و بيان آن مىپردازيم : در دفتر دوم فرمايد : روز مرگ اين حس تو باطل شود * نور جان دارى كه يار دل شود در لحد كاين چشم را خاك آكند * هست آنچه گور را روشن كند آن زمان كاين دست و پايت بر درد * پروبالت هست تا جان بر پرد نور جان از دل بود اى يار غار * مستعار او را مدان اى مست عار آن زمان كاين جان حيوانى نماند * جان باقى بايدت بر جا نشاند شرط من جا بالحسن نى كردن است * بل حسن را سوى يزدان بردن است جوهرى دارى ز انسان تا خرى * اين عرضها كه فنا شد چه برى اين عرضهاى نماز و روزه را * چونكه لا يبقى زمانين انتفا نقل نتوان كرد مر اعراض را * ليك از جوهر برند امراض را تا مبدل گشت جوهر زين عرض * چون ز پرهيزى كه زايل شد مرض گشت پرهيز عرض جوهر به جهد * شد دهان تلخ از پرهيز شهد از زراعت خاكها شد سنبله * داروى مو كرد مو را سلسله آن نكاح زن عرض بد شد فنا * جوهر فرزند حاصل شد ز ما جفت كردن اسب و استر را عرض * جوهر كرّه بزائيدن غرض هست آن بستان نشاندن هم عرض * گشت جوهر ميوهاش اينك غرض هم عرض دان كيميا بردن به كار * جوهرى زان كيميا گر شد به بار صيقلى كردن عرض باشد شها * زين عرض جوهر همى يابد صفا پس مگو كه من عملها كردهام * دخل آن أعراض را بنما مرم