حسن حسن زاده آملى

356

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

كه علم تذكّر است ، و بر اين قول حجّت آورده‌اند كه : تفكّر طلب است ، و طالب يا طالب مجهول است و يا طالب معلوم . طلب معلوم ، محال است و همچنين طلب مجهول زيرا بيافتن مجهول چگونه مىداند كه اين همانى است كه مطلوب او است ؟ مثلا كسى عبد آبق ( بندهء فرارى ) را نشناسد چون بدان دست يافت چگونه مىداند كه اين همان است . امّا اگر بگوييم كه اين علوم بالفعل در نفس حاصل است و تفكّر تذكّر آنها است چون آنها را يافت لاجرم بدانها معرفت دارد . جواب حجّت مذكور اينكه : برهان بر حدوث نفس قائم است . و حل اين شبهه ( يعنى حجّت مذكور ) اين است كه : هر قضيّه‌اى مركّب از موضوع و محمول است و واجب است كه اين موضوع و محمول متصور باشند ، و تصوّر آنها مطلوب نباشد بلكه مطلوب ايقاع نسبت به ثبوت و لا ثبوت بين آن دو است پس چون فكر ، اين نسبت را ايقاع كرده است مىدانيم كه مطلوب حاصل شده است . خلاصه اينكه مطلوب اگرچه از وجهى مجهول است ولى از وجه ديگر معلوم است و آن وجه معلوم اينكه : اجزاى او ( يعنى طرفين قضيّه ) معلوم‌اند ( و وجه مجهول اينكه نسبت حكميّه كه علم است مجهول است ) و مطلوب مجهول چون براى او علامت معلومى باشد ( آن علامت معلوم تصور طرفين و ديگر امور مؤدّى به حكم است كه بين آنها و حكم يك نحو سنخيّت است شبيه سنخيّت علل با معلولات كه آن معلومات فكر را به تحصيل آن حكم كه علم است مىكشانند ، و معلوم است كه اين حكم از اين معلومات حاصل شده است ) هنگامى كه طالب بدان دست يافت و آن علامت را شناخت ناچار مىيابد كه اين همان مطلوب او است چنان كه عبد آبق اگر نشانه‌اى داشته باشد كه ديگران در داشتن آن با وى شريك نباشند ، آن‌كه عالم به آن علامت است چون وى را بدان علامت يافت مىداند كه اوست ( و در حقيقت هر معلومات تصورى با حكمى كه از آنها حاصل مىشود رابطه و بستگى بخصوصى دارد كه گويا آن ارتباط و علاقه نشانه‌اى است كه خاصّ اين سلسله معلومات تصورى با حكم مكتسب از آنها