حسن حسن زاده آملى
354
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
نفوس ناطقه منقول است ، و از حكماء راسخين مثل افلاطون و كسانى كه بر منوال او نسج معارف كردهاند صادر شده است . پس ممكن است كه آن را بر رمزى دقيق حمل كرد كه براى اكثر مردم فهم آن ممكن نيست . زيرا نفس انسانى را اطوار و نشئاتى است كه بعضى سابق بر حدوث او و بعضى لاحق از حدوث او است . و شبههاى نيست كه حكماى معتبر بعد از معلّم اوّل ارسطاطاليس چون تلامذهء او مثل ثامسطيوس و فرفوريوس و اسكندر افروديسى ؛ و چون اتباع او مثل فارابى و شيخ و نظرائشان صريحا يا ضمنا يا استلزاما قائلاند كه براى نفس ناطقهء انسانيّه بعد از استكمالش به علم و تجرّد ، كينونتى عقليّه است به اينكه عقل مستفاد مشابه عقل فعّال گردد در اين جهت كه عقل فعّال عقل بسيط است و هر عقل بسيط در نظر ايشان عاقل ذات خود و لوازم ذات خود است و عاقل آنچه كه ذات او و لازم ذات نيست نمىباشد . و برهان اين مطلب اين است كه در عالم عقلى ممكن نيست امرى و تجدد حالتى سانح شود ، پس هر صفتى كه آنجا است صفت لازمه يا ذاتيّه است ، پس وجه صحّت قولشان ثابت شده است كه تعقّل نفس مر اشياء را صفت ذاتيّهء او است . و اين مطلب را از طريقى كه ما پيمودهايم كه نفس عين معقولات مىگردد و به عقل فعّال متّحد مىشود دانستهاى . و برهان در نزد ما قائم است كه هر عقل بسيط كل معقولات است پس معقولات ذاتى او است و شأن نفس ناطقه هم اين است كه با عقل بسيط متّحد شود . [ تأويل رأى افلاطون ] امّا آنچه از افلاطون اشتهار يافت كه نفس قديم است مرادش اين نيست كه اين هويّات متعددهء مشتركه در معنى نوعى محدود به حد خاص حيوانى ، اشخاص آن قديماند . چگونه مىتوان قائل به قدم آنها بود و حال اينكه قول به قدم مصادم برهان است ، زيرا محال است كه در عالم ابداع و خارج از موادّ و استعداد و انفعالات و ازمنه و حركات ، عدد كثيرى در تحت نوع واحد باشند پس مراد افلاطون از قدم نفس قدم مبدع و منشىء او است كه نفس بعد از انقطاع از دنيا به سوى او عود مىكند . و افلاطون به مثل اين معنى اشاره كرده است نه غير آن . بنابراين صحيح است تأويل قول آنكه