حسن حسن زاده آملى

351

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

مناسب است . و آنكه گفت : « آن حقائق فراموش شد » با قول دوم . ولى چون اين دو قول قريب به هم‌اند با قول هردو فرقه سازگار است . [ نقد نظريه قدم نفوس بشرى ] فخر رازى در « مباحث مشرقيّه » در بيان قول فرقهء اول و دليل آنان مىگويد ( نقل به ترجمه ) : « برخى از قائلين به قدم نفوس بشرى گفته است كه : نفوس لذاتها معقولات را تعقّل مىكند . و بر اين گفتار حجّت آوردند كه اگر نفوس خالى از اين تعقّلات باشد اين خلو يا ذاتى آنها است و يا عرضى است . اگر ذاتى باشد واجب است كه هيچگاه عاقل نشوند زيرا كه زوال صفت ذاتى و لازم ، ممتنع است . و اگر عرضى مفارق باشد اعراض مفارقه بر امور ذاتى طارى مىشود ، بنابراين اگر عالم به اشياء بودن نفوس امر ذاتى براى آنها نباشد خلوّ آنها از علم ، امر عرضى براى آنها نمىباشد . سپس اين فرقه گفته‌اند كه : نفوس اگرچه ذاتا عاقل معقولات و عالم بدانها مىباشند جز اينكه اشتغال آنها به بدن و استغراق آنها در تدبير بدن آنها را از التفات به آنچه در خاصّ ذات آنها است مانع شده است . و ما مىگوييم : اين قول باطل است زيرا كه صور عقليّه يا در نفس بالفعل حاضر و موجودند يا نيستند . اگر بالفعل حاضرند واجب است كه نفوس شعور به اين حضور داشته باشند زيرا كه معنايى براى شعور جز اين حضور نيست . و اگر بالفعل حاضر نباشند تعقّل معقولات ، ذاتى آنها نخواهد بود زيرا كه امور ذاتى مفارق زايل از ذات نيست . و امّا به آن به تفصيلى كه گفته‌اند : « خلوّ نفس از علوم ، امر ذاتى يا عرضى او است » در جواب گوييم كه : ما نمىگوييم نفوس لا وجود علم را اقتضا مىكنند بلكه مىگوييم كه وجود علم را اقتضا نمىكنند بلكه علم براى آنها ممكن الحصول است . پس هرگاه سبب حصول موجود نشد علم حاصل نمىشود . و لكن اين نيست كه هرچه معدوم باشد واجب العدم است ، و گرنه بايد هر ممكن معدومى واجب - العدم باشد يا هر ممكنى موجود باشد » . اين بود كلام فخر رازى در « مباحث مشرقيّه »