حسن حسن زاده آملى

349

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

كه مخرج نفس از نقص به كمال و از ندارى به دارايى است ، نه خود نفس . [ نقد و بررسى نظريه افلاطون در علم ] در اينجا شبهه‌اى پيش مىآيد كه از افلاطون و ديگران منقول است كه : همهء علوم ، ذاتى نفس است و علم نفس تذكّر است يعنى آنچه را ياد مىگيرد همه در ذات او مستكنّ و مستجنّ است و تعليم و تفهيم همان تذكرهء نفس به آن علوم مرتكز و نهفته در اوست . و اين قول بنابراين مبنا است كه نفس ناطقه ، قديم و موجود مجرّد عقلى است و چون تعلّق به بدن گرفت به حسب ذات خود روحانى الحدوث است و به حسب عنوان نفس بودن كه تعلّق به بدن است جسمانى الحدوث است . و به علّت تعلّق به بدن و تدبير آن ذهول و غفلت و فراموشى از آن علوم بر وى عارض مىشود و به تذكار كه تعليم و تفهيم و سائر معدّات از قبيل فكر و مطالعهء كتاب و جز آنها ، متذكّر آن معارف و علوم فراموش شده مىگردد . بنابراين شبهه همهء علوم در نفس فعليّت دارد و ديگر اثبات موجود مفارق عقلى كه به افاضهء صور عقلى مخرج نفس از نقص به كمال باشد لزومى ندارد ، و يا اشتداد و تكامل وجودى نفس و سعهء مظهرى يافتن آن نيز درست نخواهد بود . اين شبهه در كتب عقليّه در دو فصل به دو عنوان قريب به هم از دو فرقه آورده شد : يكى اينكه تعقّل نفوس بشرى معقولات را ذاتى نفوس و از لوازم آنها است . دوم اينكه علم تذكّر است . مقصود فرقهء اوّل اين است كه : نفس قديم است و علم نفس به معلومات ذاتى و يا عارض لازم غير مفارق او است . يعنى نفوس بشرى قديم و خود داراى همهء معقولات و معلومات است و تعقّل و ادراك نفوس آنها را ذاتى و يا از لوازم آنها است جز اينكه اشتغال و استغراق آنها به بدن و تدبير آن ، آنها را از التفات به آنچه در خود آنها است بازداشته است . فرقهء دوم نيز قائل به قدم نفوس بشرىاند ولى علوم را ذاتى نفوس ندانستند يعنى قول اوّل را در اين جهت باطل دانسته‌اند و گفتند كه : نفوس قديم‌اند و پيش از تعلّق به ابدان ، عالم به همهء معلومات بودند و لكن اين علوم ذاتى آنها نيست ، لذا به سبب استغراق آنها در تدبير بدن آن علوم از آنها زايل شد و افكار چون تذكّرات