حسن حسن زاده آملى
320
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
ادوات روح هستند ، همينطور كه نجّار بايد كارهاى خود را با ادوات انجام دهد همينطور روح انسان ديدن و شنيدن و لمس كردن و فهميدن مزهها و بوىها را به توسط آلات و ادوات درك مىكند . و همينطور كه بر فرض تيشه و ارّه نداشته باشد خودش باقى است همينطور روح انسان بر فرض چشم و گوش و ساير اعضاء را نداشته باشد مثلا بميرد خودش باقى است چون بدن آلت روح است . و همانطور كه نجّار علمى دارد كه به توسّط آن علم نجّار است و در فن خود مهارتى دارد كه وقتى نگاه به يك در مىكند فورا جنس چوب آن را تشخيص مىدهد و مىفهمد چند روز استاد و شاگرد بر آن كار كرده و چه اندازه خرج آن شده است و در اين علم محتاج به هيچ آلت نيست همينطور روح انسان اگر به مرتبهء كمال برسد در علم و عمل فضايلى دارد كه در آنها احتياج به بدن ندارد . مثلا خدا را شناخته ، احكام او را ياد گرفته ، كتب و رسل را فهميده و به قوانين الهى عمل كرده ، در نتيجهء اينها يك نورانيّت و صفايى براى قلب و روح پيدا مىشود كه بر فرض اين بدن عنصرى از او گرفته شود باز در عالم برزخ آن نورانيّت و صفاى او با او باقى است و براى او باغ و بستان درست مىكند . امّا فضائل و كمالات بدن و آلات اين طور نيست . و همچنين علوم محسوسه مثلا ياد گرفت كه شهر پاريس در كجاى مملكت فرانسه واقع شده و چند محلّه و چند خيابان و چقدر جمعيّت دارد ، چند تياتر و چند كافه ، و به اصطلاح جغرافيادان كاملى بود اين علم بعد از مردن باطل مىشود چون امور محسوسه است و به زوال حسّ از بين مىرود . مثل اوّل شخص عالم است كه به خودى خود هنرهاى بسيار دارد و از شهر خود مسافرت كند . ناصر خسرو در « سفرنامهء » خود نوشته كه : « وارد يكى از بلاد عرب شدم بىچيز و گرسنه ، وارد مسجد آنجا شدم و خواستم همانجا بيتوته كنم و در فكر روزى بودم به وسيلهاى بالاى محراب مسجد قدرى نقش كردم ، اهل آنجا به من تكليف كردند كه تمام محراب را نقش كنم و از اين راه مبلغى عائد من گرديد . و مىگويد : گرسنه و برهنه وارد شهر بصره شدم و كودكان به گمان اينكه ديوانهام دنبال من افتاده