حسن حسن زاده آملى
315
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
بالفعل عرض باشد و از ذات عاقل جدا باشد چنان كه هر عرضى از ذات معروض جدا است به ضرورت عقل ، در مرتبهء متأخّره از وجود عاقل خواهد بود زيرا كه حكم عرض همين است ، و ذات عاقل در مرتبهء متقدمه بر معقول خواهد بود . آن وقت گوييم : عاقل بالقوه به چه سبب از قوه به فعل خارج شده و كدام سبب ، عاقليّت او را فعليّت بخشيد ، و با كدام چشم باطن معقول را نگريست ؟ و اگر همين صورت معقوله را كه عرض گرفتند او را سبب عاقليّت بالفعل نفس بدانند و جهت استكمال جوهرى نفس بشمارند ، گوييم : هرگز عرض كه مقام آن بعد از مقام جوهر است مكمّل جوهر و جهت فعليّت جوهريّت او نخواهد بود زيرا كه عرض وقتى عارض جوهر مىشود كه ذات جوهر از هر جهت در جوهريّت خود تمام باشد ، و سير كمالى خود را در جوهريّت ممكن نيست از عرض بگيرد و استفاده كند ، پس عاقل در قوهء عاقليّت باقى مانده است در صورتى كه معقول همين عاقل ، معقول بالفعل است . و اين محال است كه يكطرف اضافه از قوه به فعل آمده باشد و طرف ديگر در همان حدّ سابق خود كه قوّهء صرف بود باقى بماند چنان كه قبلا بيان كرديم . پس ناچار صورت معقوله را عرض و عارض به جوهر نفس نتوان دانست بلكه بايست صورت معقوله را كه معقول بالفعل است مرتبهء كمال جوهريّت عقلى نفس بدانيم كه به همين صورت معقوله ، عاقل بالقوّه عاقل بالفعل گردد و چشم بينش و دانش عقلى نفس خود صورت معقوله باشد ، و اينجاست كه عاقل عين معقول و عين عقل و تعقّل است يعنى علم كه صورت عقليّه و معقول بالذات است هم معقول است ، و هم چشم عقلى نفس است ، و هم حيثيّت نوريّهء ادراك است . پس مدرك و مدرك و ادراك يكى است و اين سخن در نهايت عظمت و متانت است . و به همين بيان محقّق گردد كه انسان با مدركات خود محشور شود ، و نورى كه در گوهر انسانيّت است كه از ذات او جدا نيست و از بهائم جدا گرديده همين معقولات او است كه با گوهر ذات انسان سرشته است و او را از بهائم در جوهر