حسن حسن زاده آملى

298

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

بالعرض كه گل طبيعى مادّى باشد . و اين محقّقين نمىگويند كه روح با گل طبيعى اتّحاد دارد بلكه با معلوم بالذات از گل . ديگر آنكه آن گل معلوم بالذات ماهيّتى دارد و وجودى ، و نمىگويند با ماهيّت و مفهوم آن اتّحاد دارد بلكه با وجود او به اين معنى كه همهء مفاهيم و ماهيّات حاصله در روح به وجود روح موجودند چنان كه در عالم خارج به وجودات متشتّته موجود بودند در روح به يك وجود بسيط مبسوط موجودند . و با اينها نمىگويند ( و با اين حال نمىگويند - ظ ) روح تجافى از مقام شامخ لطيفهء سرّيّه و خفويّه نموده بلكه بدون تجافى ، وجود اينها ظهور او است . و مرتبهء ديگر از اتّحاد آنست كه حقّ سبحانه را مرتبهء احديّت است كه كثرت در وحدت است و مرتبهء علم عنايى حق است . و مرتبهء واحديّت است كه وحدت در كثرت است و مرتبهء علم تفصيلى و اسماء و صفات حقّ است . و روح امرى كه آيت كبراى حقّ است مقام آيت احديّت دارد و مقام آيت واحديّت . اوّل : لطيفهء خفويّه است كه در آن مقام وجود كلّ قوا و آنچه در دفاتر قوا است همه را داراست به نحو بساطت مانند ملكهء عقليّه كه همهء معقولات در آن منطوى است و لطيفهء سرّيّه نازلى از آنست . پس چون وجود همهء مادون را داراست وجود معلومات اتّحاد دارد با وجود ذات و باطن ذات عالم . و دوم : لطيفهء روحيّه است كه مقام تفصيل و وحدت در كثرت روح است و در اين مقام از شدت لطافت به هرچه رو آورد رنگ او پذيرد ، و قوله تعالى : كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ اشارت به هر دو مقام دارد » - پايان . آنكه متألّه سبزوارى فرموده است : « مقام شامخ لطيفهء سرّيّه و خفويّه » اشاره است به لطائف سبع نفس انسانى دائر در السنهء عرفاء ، چه اينكه آن بزرگان فرموده‌اند : انسان را هفت لطيفه است : طبع و نفس و قلب و روح و سرّ و خفىّ و اخفى . به اعتبار مبدئيّت نفس براى حركت و سكون ، آن را طبع گويند . و به اعتبار مبدئيّت او براى ادراكات جزئى ، نفس گويند . و به اعتبار مبدئيّت او براى ادراكات كلّى تفصيلى قلب گويند . و به اعتبار حصول ملكهء بسيطه كه خلّاق تفاصيل در نفس است