حسن حسن زاده آملى
241
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
نخواهد بود » . و نيز در آن كتاب ص 308 گويد : « بدانكه عقل در اصطلاح حكما اطلاق مىشود بر نفس معقولات ، چه معقول موجودى است مجرد بسيط محيط به كل افراد و انحاء وجودات خاصّهء به آنها ، و هر موجودى كه چنين باشد عقل است . اين است كه آنان كه نفس و عقل را متباين مىدانند نفس را عقل گويند به سبب نيل او معقولى را و هرچند معقول واحد بديهى باشد از باب تسميهء محلّ به اسم حالّ . و اما بنابر اتّحاد عاقل و معقول بالذات عقل و عاقل و معقول مطلقا يكى است أعنى وجود معقول همان وجود عاقل است نه آنكه مفهوم معقول عقل و عاقل باشد از حيثيّت ماهيّت و كلّى طبيعى . پس مدرك ، تا مدرك جزئى محدود مادّى و خيالى و وهمى است نفس است و اطلاق نشود بر آن عقل نه حقيقة و نه مجازا ، چه وجودى است محدود و محفوف به مادّه و وضع و جهت و مقدار و شكل يا به اضافهء به اينها . و چون تعقّل كند معقول را كه موجودى است محيط مجرد از موادّ و اوضاع و جهات و اوقات و نحو اينها مستحق حمل عقل است گو معقول بديهى باشد چون معقول از سفيدى و سياهى و حرارت و برودت و غير اينها . چه معلوم است كه چه نسبت است بياض جزئى موضوع خاص مرهون به وقت خاص و جهت خاص و نحو اينها از مخصّصات را به بياض صرف مجرد از موضوعات ثلج و عاج و كرباس و قرطاس و جهات عليا و سفلى و ازمنهء ماضيه و غابره كه وجودى است واحد و بسيط و مبسوط . و اين به وجود چنينى نه به ماهيّت عقل است و معقول ، و عقل كند قرين خود يا متحول و متّحد با خود را . و از اينجاست كه گاه عقل بسيط را تأسّيا بالأساطين خلاق عقول تفصيليّه گوييم و گاه خلّاق معقولات تفصيليّه كل ذلك باذن أحسن الخالقين » . و نيز در آن كتاب ص 215 و 217 در بحث از تجرّد برزخى خيال گويد : « و عرفاء محقّقين كه از اشراقيّهء اسلامند نيز به تجرّد خيال قائلند و از ايشان بعضى مثل شيخ محيى الدين عربى به انشاء و فاعليّت نفس نيز قائلند .