حسن حسن زاده آملى
186
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
لا عامّا و لا خاصّا « 1 » . قوله ( قدّه ) « فاذن هو عاقل بالفعل - الى قوله : كان الآخر أيضا ثابتا فيها » . اين نتيجه است كه از قضاياى فوق استنتاج كرده است كه صورت معقول بالفعل كه آن را علم و صورت علميّه و معقول بالذات گويند نحوهء وجود فعلى او عاقل بالفعل است چنان كه معقول بالفعل است ، و اين عاقل بالفعل در مرتبه و درجهء او است كه معقول و عاقل دو امر متضايفاند و دو امر متضايف در وجود و در درجهء وجود متكافىاند . پس عاقليّت و معقوليّت از ذات واحد در يك مرتبت و درجه انتزاع مىشود نه اينكه اضافهء عاقليّت و معقوليّت بعد از وجود ذات ، عارض ذات شوند چون اب و ابن ، و ملك و مدينه ، و ديگر امورى كه اضافه بعد از تحقّق ذات ، عارض آنها مىشود زيرا كه دانستى وجود صورت معقوله بعينه معقوليّت است و آن وجود بذاته معقول الهويّه است . و چون مفروض اين است كه جوهر عاقلى است كه تعقّل مىكند چنان كه وجود صورت معقوله مفروض و مسلّم است و عاقل نفس ناطقه است پس جوهر عاقل كه نفس است با حقيقت صورت معقوله يكى است ، پس صورت معقوله وجودش عين وجودش براى عاقل است ، بلكه عين وجود عاقل است كه وجود نفسى او همان وجود رابطى است ، و صرف شأنى از شئون وجود نفس ، و محض طورى از اطوار تجلّيات نفس است ، و هويّت آن مندكّ در هويّت نفس است . اين بود طريق اوّل در اتّحاد عاقل به معقول كه به حمد اللّه تعالى در بيان و تقرير آن توفيق يافتيم . تبصره : از تقرير برهان مذكور دانسته شد كه مراد از اتّحاد عاقل به معقول اين نيست كه جوهر عاقل أعنى نفس ناطقه با اشياء خارج از عالم نفس و بيرون از صقع قوّهء عاقله چون جمادات و نباتات و حيوانات و ارض و سماوات يكى مىشوند زيرا كه دانستى اين اشياء خارج از صقع وجود نفس معقول بالذات نفس نيستند بلكه
--> ( 1 ) - « مشاعر » صدر المتألّهين ص 26 و 27 .