حسن حسن زاده آملى
183
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
پس به حكم مقّدمهء سوم در همان مرتبه و درجهء او بايد عاقل بالفعل موجود باشد ، زيرا به حكم تضايف ، معقول بالفعل را عاقل بالفعل در همان مرتبه و درجهء او بايد ، و اگر اين عاقل بالفعل غير آن معقول بالفعل بود در آن مرتبه نبود ، پس آن صورت معقولهء بالفعل عاقل بالفعل است و اگر عاقل بالفعل نباشد آن معقول بالفعل بايد معدوم باشد ، زيرا معقول بالفعل آنگاه معقول بالفعل است كه عاقل بالفعل با وى و در مرتبهء وى بود . پس وجود عاقل بذاته همان وجود صورت عقلى بود ، و در حقيقت اين عاقل بالفعل در مرتبهء معقول بالفعل مقّوم ذاتى آن صورت عقليّه است . و با قطع نظر از عاقل بدين وصف ، قطع نظر از صورت عقلى معقول الهويّهء نورىّ الوجود خواهد بود ، چه اينكه صورت معقوله عين معقوليّت است نه اينكه معقوليّت وصف عارض بر آن باشد مانند بياض و جسم ، چنان كه باز در بيان عبارت بعد توضيح داده مىشود . پس قطع نظر از عاقل كه مقوّم ذاتى او است مساوق با معدوميّت ذات معقول و معقوليّت است ، و حال اينكه صورت معقوله بالفعل موجود است ، پس وجود عاقل عين وجود معقول است ، و عاقل جز وجود نفس نيست ، پس معقول ، در مرتبهء وجود نفس و عين وجود نفس است . به اين معنى كه وجود صورت معقوله همان وجود جوهر عاقل أعنى نفس است و وجود ديگرى جز همين وجود براى صورت معقوله نيست . در بياض و جسم مىگفتيم وجود نفسى بياض و وجود رابطى بياض ، ولى در اينجا وجود نفسى و وجود رابطى صورت معقوله يكى است ، و چنان كه معقوليّت عين حقيقت او است وجود نفسى او نيز عين وجود نورى او براى عاقل أعنى نفس ناطقه است ، بلكه شأنى از شئون وجودى جوهر عاقل است . پس اتّحاد عاقل أعنى نفس ناطقه به معقول ثابت و مبرهن شده است . پوشيده نماند كه اين طريق فعلا مطابق اسلوب عبارت ، فقط اختصاص دارد به اتّحاد عاقل به معقول نه مطلق اتّحاد مدرك به مدرك كه ادراك حاسّ به محسوس و متخيّل به متخيّل را شامل باشد اگرچه اين دو نحوهء اتّحاد نيز به همين طريق ثابت مىگردد ، چنان كه بيان مىگردد . قوله ( قّده ) : « و ليس حكم هذه المعقوليّة كحكم - الى قوله : من غير حاجة