حسن حسن زاده آملى
181
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
نفسى او و يكى وجوده للغير كه وجود او براى جسم حاصل است ، منتهى اينكه به حسب مصداق ، بياض و جسم در خارج يك نحو اتّحاد دارند نه اينكه بياض وجودا عين وجود جسم باشد و گرنه مىبايستى عين ذات جسم ابيض باشد . و سخن در انواع اتّحاد عنوان خواهد شد . قوله ( قّده ) : « لكنّ الحال فى المعقول بالفعل - الى قوله : لا بشىء آخر » . اگر صورت علمى نفس با نفس چون بياض و ديوار باشد لازم آيد كه ذات نفس و گوهر آن به حصول علم نورانى نشود و همچنان در مقام ذاتش بىنور باشد ، پس علم در اين صورت نور عين نفس و چشم وى نگردد ، و گوهر ذاتش به دانش دانا نشود ، زيرا علم كه همان صورت معقوله است چون بياض او را در اين صورت دو نحوه وجود است يكى وجود فى نفسه او كه تعبير به وجود نفسى و وجود محمولى مىشود و ديگر وجوده و كونه للغير كه براى محلّ خود كه نفس است حاصل است ، و اين قسم وجود كون رابطى او است . پس در اينجا دو چيز متغاير از يكديگرند يكى حالّ كه او را دو نحوه وجود محمولى و رابطى است و ديگرى محلّ ، و ذات محل از حقيقت حالّ بىخبر است اگرچه مصداقا يك نحو اتّحاد انضمامى دارند . و لكن حال معقول بالفعل اين ، حال بياض با جسم نيست ، زيرا كه براى معقول بالفعل جز همين وجودى كه بذاته معقول است نه به چيز ديگر ، وجود ديگرى نيست و معقوليّت ، تمام حقيقت او است . پس گمان نشود كه معقول ، مركّب از ذات و صفت است ، يعنى چيزى كه بر وى معقوليّت طارى شده است و عن قريب توضيح بيشترى داده خواهد شد . قوله ( قّده ) : « و كون الشىء معقولا لا يتصّور الّا بكون الشىء عاقلا » . اين مطلب مقّدمهاى بسيار نافع در اثبات مطلب است . در مقّدمهء قبلى سخن در اين بود كه صورت معقوله به نفس ذاتها صورت معقوله است و عين معقوليّت است ، و تمام حقيقت او وجود معقولى است ، و نحوهء وجود او چنين است كه معقوليّت عين ذات او است بدون اينكه تحليل به ذات و صفت ، معقوليّت طارى بر او برده شود . و در اين مقّدمه سخن اين است كه اين حقيقتى كه عين معقوليّت است جز معقوليّت وجود ديگرى نيست ، به اين معنى كه نحوهء وجود او اين است كه بذاته