حسن حسن زاده آملى
102
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
و عقليش از مبدأ كّل آغاز شده به جواهر شريف روحانى مطلق ، پس از آن به روحانى متعلّق كه يك نوع تعلّق به ابدان دارند و پس از آن به اجرام علوى با هيأت و قواى آنها ، سپس به همين ترتيب تا هيأت وجود به تمامى را در خود استيفا كند و عالم معقول موازى عالم موجود به تمامى گردد ، و حسن مطلق و خير مطلق و جمال حّق مطلق را مشاهده كند و به آن متّحد و به مثال و هيأت آن منتقش شود و در سلك او درآيد و از جوهر خود دگرگون گردد . در اين گفتارش اتّحاد نفس را با عقل بسيط تصريح كرده است . غرض اينكه اگر علم با عالم متّحد در وجود نشود و كيف نفسانى عارض بر ذات نفس ناطقه بوده باشد كه در حقيقت جوهر نفس از علم عارى باشد چگونه نفس ناطقه جهانى عقلى همانند جهان عينى مىگردد ؟ ! آيا براى كسى كه مىخواهد در معارف حقّه لا اقّل به مقام علم اليقين برسد برايش حيرت پيش نمىآيد كه اگر علم ، كيف نفسانى است كه عارض بر نفس است در حقيقت خارج از ذات او است پس چگونه نور علم ، چشم گوهر جان انسان مىشود ، و چطور نفس استكمال ذاتى و اشتداد وجودى مىيابد تا مصدر آيات غريبه شود ، و بهجت و سرور و مقاماتش به امور خارج از حقيقت ذاتش چگونه خواهد بود ؟ و جوهر نفس كه در مقام ذاتش عارى از حليهء نور علم است چگونه به خود صور معقولهء علميّهء عالم خواهد بود ؟ اين سؤال و جواب را در « اسفار » صدر اعاظم فلاسفه مىيابى كه فرموده است : « ثمّ انّهم ( يعنى القوم من الحكماء غير القائلين بالاتّحاد ) زعموا انّ الجوهر المنفعل العقلى من الانسان الّذى كان عقلا و معقولا بالقّوة ممّا يصادف الصّور العقليّة و يدركها ادراكا عقليّا . فنقول ( كلام صدر المتألّهين ) : تلك القّوة الانفعاليّة بماذا ادركت الصورة العقليّة ؟ أتدركها بذاتها المعراة عن الصّور العقليّات ؟ فليت شعرى كيف تدرك ذات عارية جاهلة غير مستنيرة بنور عقلىّ صورة عقليّة نيّرة فى ذاتها معقولة صرفة ؟ فان أدركها بذاتها فالذات العارية الجاهلة العامية العمياء كيف