حسن حسن زاده آملى

284

نصوص الحكم بر فصوص الحكم (فارسى)

صرف نيستند ، و بعد از زوال محسوس ، حافظ صور مدركات خودشان هم نمى باشند . در فص سابق اشارتى شد كه انواع ادراك چهار قسم احساس و تخيل و تو هم و تعقل است ، و در ترتيب تجرد آنها نيز فى الجمله توضيحى داده شد اينك گوييم كه در اين فص سخن از نوع اول ادراك بنام احساس است ، و فص پس از اين در تخيل و تو هم است ، و فص پس از آن در تعقل . در اين فص سخن از دو امر است : يكى اينكه حس معنى صرف خالص را ادراك نميكند ، دوم اينكه حس حافظ مدركات خود هم نيست . در امر اول گفت : الحس لايدرك صرف المعانى بل خلطا ، و در امر دوم فرمود و لايستثبته بعد زوال المحسوس . پس از آن درباره امر اول و بيان دليل آن فرموده است : فان المحسوس لايدرك زيدا الى قوله : لشارك فيها الناس كلهم . و درباره امر دوم گفت : و الحس مع ذلك ينسلخ عن هذه الصورة اذا فارقه المحسوس سپس از حاصل گفتارش در پيرامون اين دو امر نتيجه گرفته است كه فلايدرك الصورة الخ . حس آنچه را ادراك مىكند مختلط بماده و لواحق بماده است كه آنها را به غواشى غريبه و علائق ماديه و عوارض مشخصه نيز تعبير ميكنند اين غواشى غريبه پرده هاى بيگانه اند كه پيوسته چهره معنى را پوشيده دارند . حس چشم كه زيد را ادراك مىكند انسان صرف را يعنى انسان مجرد از احوال و غواشى را نمى بيند بلكه انسان آميخته بماده و پوشيده به كم و كيف و اين و وضع و غيرها را مى بيند همه اينها از ماده و توابع آن امورى هستند كه از حقيقت معنى انسان خارجند و در تحقق حقيقت آن دخلى ندارند نه تمام حقيقت ذات انسانند نه جزء آن و گرنه لازم آيد آن فرد ديگر طبيعت انسان كه فاقد عوارض مشخصه زيد است انسان نباشد و يا بايد همه افراد طبيعت در همه عوارض مشخصه يكديگر شريك باشند زيرا كه ذاتيات شى از شى