الشيخ المفيد ( مترجم : محلاتى )
64
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى )
ناراحتى ) گفت : كجاست اين مردى كه مسلم بن عقيل شمشير بسرش زده بود ؟ ( مقصودش بكر بن حمران بود كه جريان جنگ او با مسلم پيش از اين گذشت ، ولى چنانچه از داستان گذشته بر مىآيد ضربت حضرت مسلم بر آن مرد چنان بود كه او را از پا درآورد و ديگر بازنده نبود ، و يا قادر بانجام چنين كارى كه ابن زياد به او دستور داد نبوده و اللَّه العالم ) پس بكران بن حمران احمرى را خواندند و چون آمد به او گفت : بالاى بام برو و ( براى اينكه انتقام ضربتى كه از او خوردهاى بگيرى ) تو او را گردن بزن ، پس آن مرد دست مسلم را گرفته به بام برد و آن جناب تكبير ( اللَّه اكبر ) ميگفت ، و استغفار ميكرد ، و درود بر رسول خدا ميفرستاد و ميفرمود : بار خدايا تو داورى كن ميان ما و ميان آن مردمى كه ما را فريب داده ، و دروغ زدند ، و دست از يارى ما برداشتند ، و او را بر بالاى قصر به جائى كه اكنون ( يعنى زمان شيخ مفيد ره ) جاى كفش دو زان است سرازير كرده گردنش را زدند و سر را به پائين انداخته و دنبال آن بدنش را نيز به زير انداختند ( و با اين كيفيت جانخراش او را شهيد كردند ) . محمد بن اشعث برخاست و در بارهء هانى پيش ابن زياد شفاعت كرد و براى آزادى او گفتگو كرده گفت : همانا تو رتبه و مقام هانى را در اين شهر ميدانى ، و شخصيت او را در ميان تيره و تبار او مىشناسى ، و قبيلهء او ميدانند كه او را من و رفيقم ( اسماء بن خارجة ) بنزد تو آوردهايم ، پس تو را به خدا سوگندت دهم او را به من ببخش چون من دشمنى مردم اين شهر و خانوادهء او را براى خويشتن خوش ندارم ابن زياد وعده داد كه وساطت او را بپذيرد ، سپس پشيمان شد ( و تصميم بكشتن هانى گرفت ) و دستور داد در همان حال هانى را حاضر كنند و گفت : او را ببازار ببريد و گردنش را بزنيد ، پس هانى را بيرون آورده تا او را به جائى از بازار بردند كه در آنجا گوسفند ميفروختند ، و هانى كت بسته بود ، و فرياد ميزد : اى قبيلهء مذحج ( كجائيد ) و امروز مذحج براى من نيست ! و كجاست قبيلهء مذحج ( و به اين ترتيب