تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

96

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

و بالجمله : اعدام چيزى نيست تا مبدأ داشته باشد و چيز متحصل و متحقق مبدأ لازم دارد و اما در مورد هيچ ، چطور بگوييم مبدأ دارد ، مبدأ اعدام غير از عدم چيزى نيست و تعبير اعدام هم از ضيق خناق است به اعتبار اينكه اگر وجودات طرف قياس نباشد ، شر امر عدمى است و وجود ندارد . بسيارى از حكما اين معنى را به وجدان احاله نموده و گفته‌اند مطلب ضرورى بوده و ضروريات برهانى نبوده تا بر آنها برهان اقامه شود و اگر حكيمى برهان اقامه نمايد ، شايد در وضوح به وضوح وجدان نباشد . شما هر شرى را كه فرض نماييد ، ما بعد از مداقّه آن را به عدم برگشت مىدهيم ، مثلًا مىفرماييد : قتل نبى شر است . ما دانه دانه حساب مىكنيم : وجود اين شخص قتيل كه شر نبوده و وجود آن قاتل هم شر نبوده و وجود كاردى هم كه فاعل داشته شر نبوده است ، حلقوم لطيف نبى هم كه از لطافت قابل تأثر بوده و مانند فولاد نبوده كه از كارد متأثر نشود ، كمال وجودى حلقوم بوده و تيزى كارد هم كمال وجودى او بوده است . قوهء بازوى فاعل هم فى حد نفسه وجود و خير بوده است . پس در اينجا چه چيزى بوده است كه به او شر مىگوييم ، مگر ازهاق روح و انفصال سر از بدن ؟ اين انفصال بين جزئين چيست ؟ معنايش آن است كه اين وجودى كه قابل استمرار بوده و سير وجودى داشته است ، جلوى آن را گرفته و از سير كمالىاش بازداشته است و نگذاشته كه سير خود را كامل نمايد و اين غير از عدم استمرار وجود ، چيزى نيست . پس شر بالذات مانعيت نسبت به مدارج وجودى و تكاملى است و قتل بيش از آن نيست . بنا بر اين شر بالاصاله عدم است و قاتل ، بالذات شر نيست مثلًا مىگويى شمر شرير بوده است ؛ زيرا سر پسر پيغمبر را بريده است و از اين جهت او را لعن مىكنى . لعنت تو براى چيست ؟ آيا از حيث اينكه شمر موجود بوده او را لعنت مىكنى ؟ يا از حيث اينكه انسان بوده او را لعن مىنمايى ؟ آيا از جهت اينكه معلول حق بوده لعنتش مىكنى ؟ آيا از جهت اينكه جوهر قائم بالذات بوده مورد لعنت توست ؟ اينها نيست . آن ملعون مورد لعن ما نيست مگر از حيث قتل كه امر عدمى بوده و شر بالذات آن امر