تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
454
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
ذات واحد و وجود واحد و تشخص واحد است و براى اجزاء فرضيهء آن ، به حسب نفس الامر وجود بالفعل و تشخص خاص نيست . چگونه ممكن است براى اجزاء فرضيه وجود بالفعل باشد در صورتى كه در بيان اقوال در جسم مبيّن شد كه اجزاء فرضيه غير متناهى است ؟ و بالجمله : يا براى بعضى از اجزاء متصل واحد ، وجود و تشخص بالفعل هست ولى براى بعض ديگر نيست و آن ترجيح بلا مرجح است و يا براى همهء اجزاء ، وجود بالفعل هست ، پس مفاسدى كه بر قول به عدم تناهى اجزاء جسم لازم مىآمد ، در اينجا هم لازم مىآيد . بنا بر اين اگر در وجود ، چيزى كه ماهيت آن اتصال است ، باشد وجود و تشخص آن ، نفسِ اتصالِ بالذاتِ آن خواهد بود و چون مقدم - يعنى اينكه در وجود ، چيزى كه ماهيت آن اتصال است باشد - حق است ، پس تالى هم كه عبارت از اين است كه وجود و تشخص آن نفس اتصال بالذات آن باشد نيز حق خواهد بود . حال اگر بر چنين متصل بالذاتى ، انفصال طارى گردد آن منعدم مىشود و دو موجود متشخص ، وجود خواهند يافت و اين معناى قول حكماى مشائين است كه گفتهاند : « الوحدة الاتصاليه مساوقة للوحدة الشخصيه » . اصل سوم : امتناع از قبول منافى در تمامى اشياء هيچ چيزى قابليت پذيرش مقابل خود را ندارد و دو چيزى كه مثل عمى و بصر با يكديگر تقابل دارند هيچ كدام ديگرى را قبول نمىكند ، به خاطر منافاتى كه بين آنها هست . بلى زيد كه موضوع عمى است مىتواند بصر را قبول كند ، ولى عمى نمىتواند بصر را قبول نمايد و علت اينكه مقابل نمىتواند مقابل خودش را قبول كند اين است كه وجود قابل با مقبول واجب است و حال آنكه هر يك از متقابلين معدِم ديگرى است ، مثل ما نحن فيه كه انفصال مُعدِم اتصال است . و همچنين شىء نمىتواند پذيراى نفس خويش باشد ، پس اتصال نمىتواند قابل نفس اتصال باشد .